زندگی پنجره ای . . .

 

زندگی پنجره ای . . .

 

روز گذشته یکی از دوستان نزدیکم که به من لطف و محبت فراوان داره قصد مسافرتی طولانی را داشت که دیدار از نزدیک شاید به این زودی میسر نمیشد ، محبت کرده کتابی به من هدیه داد، در ابتدای این کتاب متنی با دست خط زیبای خودش برام نوشته بود، ضمن آرزوی موفقیت و سر بلندی برای این دوست عزیز و مهربان، این متن زیبا را به یاد او در این پست می آورم. 

 

زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود،

تا که این پنجره باز است جهان با ماست،

آسمان،

 نور،

 خدا،

 عشق،

 سعادت با ماست،

فرصت بازی این پنجره را در یابیم.

 

"فکر کنید!"

 

فکر کنید!

 

یادش بخیر سال دوم راهنمایی که بودیم معلمی داشتیم به اسم آقای اصنافی ؛ که هر کجا هست خدا یارش باشد، این آقای اصنافی گذشته از اینکه درس ریاضی را خیلی خوب تدریس می کرد در خیلی موارد هم با حرف ها و کلمات زیبای خود به ما درس زندگی میداد ؛ و در واقع ما را نصیحت می کرد. یکی از نصیحت های ایشان این بود که به ما می گفت: همیشه و در همه جا  و قبل از انجام هر کاری: 

 

 "فکر کنید!"

 

و به پیشنهاد آقای اصنافی این جمله را با خط درشت روی مقوا نوشته و توی کلاس بالای تخته سیاه زده بودیم که همیشه در منظر دید ما باشد؛ و از ما خواسته بود که همین کار را در خانه هم انجام بدهیم و در اتاقمان بزنیم تا هیچوقت این جمله را فراموش نکنیم.

شاید در آن زمان نمی فهمیدیم که این جمله میتواند یک تحول بزرگ در زندگی ما ایجاد کند ...... باید اقرار کرد که چه شکست هایی را متحمل شده ایم و یا ناملایماتی را در زندگی دیده ایم که اگر فقط یک بار قبل از انجام عملی فکر کرده بودیم مطمئناً وضعیت و جایگاهمان در زندگی خیلی بهتر از حال می شد.

 

در باب تفکٌر حضرت رسول اکرم ( ص ) نیز می فرمایند:

"يك ساعت تفكٌر، برتر از هفتاد سال عبادت است."

 

پس:

 

"فکر کنید!"

 

"داستان صداقت و راستی"

 

"داستان صداقت و راستی"

مردی بود بسیار غیور ، با زنی که بسیار با جمال و زیبا بود ازدواج کرد و به همین دلیل، هرگز اجازه نمی داد که زنش از خانه بیرون برود. و چون آن مرد بیرون می رفت در را محکم بسته و قفل بر در می زد و اجازه نمی داد که کسی به خانه او رفت و آمد کند.

زن به شوهرش گفت: چرا اینقدر کار را به من سخت می گیری و زندگی را به من زندان کرده ای ، حال اگر زنی فاسد و بد نهاد باشد، این گونه قفل و بست ها چاره کار نبوده و اثر و نتیجه ای نخواهد داشت ، ولی شوهرش به این حرفها اعتنائی نمی کرد و سختگیری هایش ادامه داشت، تا آنجا که زن تصمیم گرفت به طریقی شوهر را متوجه اشتباه خود کرده و حرف خود را ثابت نمای.

پیرزالی همسایه اش بود که گاهی از شکاف دیوار با هم به درد دل و صحبت می پرداختند، روزی با وی گفت که با فلان جوان که در بازار دکان طلا فروشی دارد، تماس گرفته و پیام عشق مرا به او برسان و بگو که مدتها است عاشق اویم و در این عشق نیز سخت بیقرارم.

جوان چون این پیام را شنید و از زیبائی و حسن زن آوازه بسیاری شنیده بود، آتش عشق در دلش مشتعل گشته و جواب داد: از هم اکنون من نیز بیقرار تو ام ولی با شوهری که تو داری، من چه توانم کرد و این وصال چگونه میسر خواهد شد؟

زن جواب داد: من تدبیری می کنم تا مواصلت روی دهد ، اگر طالب من هستی، صندوقی درست کن و به شوهرم بگو که عازم سفر هستی و صندوقچه ای پر از طلا و جواهرات و نفایس داری که جز به شما مرد امانتدار به کس دیگر نمی توانم اعتماد کنم، آنگاه به خانه خود رفته، در صندوق قرار گیر و به غلام خود بگو صندوق را با کلید ش به خانه ما آورد. جوان چنان کرد.

غلام صندوق را به خانه آن مرد آورد. زن پیش آمد و گفت که: این چیست؟ مبادا که فردا صاحبش بگوید که فلان و فلان چیز در صندوق بوده است و الحال نیست. بهتر اینکه سر صندوق را بگشائی و ببینی که چه چیز در آنست. غلام سر صندوق را گشود در حالی که از مطلب آگاه نبود.

پس جوان سر از صندوق بیرون کرد. چشمش بر آن مرد افتاد و مرغ عقلش پرواز کرد و چون آن مرد نظرش بر آن جوان افتاد بر جای خود خشک گشت و خواست که او را صدمه بزند. زن گفت که: این عمل از من شده است و او تقصیری ندارد. من می خواستم مطلب خود را بر تو معلوم سازم که اگر زنی بد کار باشد، شوهر نمی تواند او را به جبر و زور خود نگاه دارد!

 

" گفتم، گفتا " ( سلمان ساوجی )

 

" گفتم، گفتا "

 

گفتم خیال وصلت، گفتا به خواب بینی

گفتم مثال رویت، گفتا در آب بینی

گفتم به خواب دیدن، زلفت چگونه باشد ؟

 گفتا که خویشتن را، در پیچ و تاب بینی

گفتم رخ تو بینم، گفتا زهی تصور

گفتم به خواب جانا، گفتا به خواب بینی

گفگفتم لب تو دیدم، صد جان بهاست او را

گفتا مبصری تو، در لعل ناب بینی

گغتم که زلف و رویت، بنمای تا ببینم

گفتا که در چنین شب، چون آفتاب بینی ؟

گفتم خراب گشتم، در دور چشم مستت

گفتا که هر چه بینی، مست و خراب بینی

تم که روز "سلمان"، شب شد ز تار مویت

گفتا نگر به رویم، تا ماهتاب بینی

"سلمان ساوجی"

"نامه ای از ویکتور هوگو"

 

 

"نامه ای از ویکتورهوگو"

 

امروز یه نامه ای به دستم رسید. میدونین این نامه از کی بود ؟. . . . .

این نامه، از "ویکتور هوگو" نویسنده توانا و شهیر فرانسوی بود، که البته خودش مستقیم برام نفرستاده بود؟ بلکه یکی از دوستان از طریق ایمیل ارسال کرده بود که در همین جا از ایشون تشکر میکنم .

 شما هم دوست دارین این نامه را ببینید؟. . . . .

پس اگه دوست دارین، بفرمائید شما هم بخونین:

 

قبل از هر چیز برایت آرزو می کنم که،

 عاشق شوی .....

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

واگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد

و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی

آرزو مندم که اینگونه پیش نیاید .....

اما اگر پیش آمد ،

باید بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .....

 

برایت همچنان آرزو دارم،

دوستانی داشته باشی .....

از جمله دوستان بد و ناپایدار .....

برخی نادوست و برخی دوستدار .....

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

 

و چون زندگی بدین گونه است .....

 

برایت آرزومندم که،

 دشمن نیز داشته باشی ......

نه کم و نه زیاد . . . . . درست به اندازه

تا گاهی، باورهایت را مورد پرسش قرار دهند

که دست کم، یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ......

تا که زیاد به خود غره نشوی ......

 

و نیز آرزومندم،

مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد، تا تو را سرپا نگاه دارد

 

همچنین برایت آرزومندم،

صبور باشی ......

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند ......

چون این کار ساده ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند ......

و با کاربرد درست صبوریت، برای دیگران نمونه شوی

 

و امیدوارم،

 اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی .....

و اگر رسیده ای، به جوا ن نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی .....  

چرا که هر سنی،

خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد .....

 

امیدوارم،

 سگی را نوازش کنی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی، وقتی که آواز سحرگاهیش را سر میدهد .....

چرا که به این طریق ،

 احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان .....

 

امیدوارم،

که دانه ای هم بر خاک بیفشانی .....

هر چند خرده باشد .....

و با روییدنش همراه شوی .....

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

 

به علاوه امیدوارم،

 پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی .....

و سالی یک بار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی

"این مال من است"

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !

 

و در پایان،

 اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید .....

 

 اگر همه اینها که گفتم

برایت فراهم شد .....

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم .....

 

"ویکتور هوگو"

"چون تو مرا بسوزي، از سوختن برستم"(مولانا شمس تبریزی)

 

"چون تو مرا بسوزي، از سوختن برستم"

 

 

گفتم که عهد بستم  وز عهد بد برستم

گفتا چگونه بندي  چيزي که من شکستم

با وي چو شهد و شيرم  هم دامنش بگيرم

اما چگونه گيرم چون من شکسته دستم

اي حلقه هاي زلفش پيچيده گرد حلقم

افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم

آمد خيال مستش مستانه حمله آورد

چندان بهانه کردم وز دست او نرستم

حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر

گفتا که نيست اينجا يعني بدان که هستم

گفتم که بنده آمد گفت اين دم تو دامست

من کي شکار دامم من کي اسير شستم

گفتم اگر بسوزي جان مرا سزايم

اي بت مرا بسوزان زيرا که بت پرستم

من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزي

چون تو مرا بسوزي از سوختن برستم

هر جا روي بيايم هر جا روم بيايي

در مرگ و زندگاني با تو خوشم خوشستم

اي آب زندگاني با تو کجاست مردن

در سايه تو بالله جستم ز مرگ جستم


" مولانا شمس تبریزی "

 

نیایش "جبران خلیل جبران"

 

 پروردگارا :

به من آرامش ده،

تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییردهم

دلیری ده،

تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم

بینش ده،

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده،

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن ، مطابق میل من رفتار کنند.

 

 "جبران خلیل جبران"

 

"به قدر فهم تو ......"

 

 

به قدر فهم تو ......

 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان،

اما به قدر فهم تو کوچک می شود،

و به قدر نیاز تو فرود می آید،

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود،

و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می شود ......

پدر می شود یتیمان را و مادر،

برادر می شود محتاجان برادری را،

همسر می شود  بی همسر ماندگان را،

طفل می شود عقیمان را،

امید می شود ناامیدان را،

راه می شود راه گم گشتگان را،

نور می شود در تاریکی ماندگان را،

شمشیر می شود رزمندگان را،

عصا می شود پیران را،

عشق می شود محتاجان به عشق را   .....

خداوند همه چیز می شود همه کس را،

به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح،

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس،

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا،

و مغزهایتان را از هر اندیشۀ خلاف،

و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک،

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار .....

وبپرهیزید از ناجوانمردی ها،

ناراستی ها،

نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند،

چگونه بر سر سفرۀ شما،

با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند،

و بربند تاب ، با کودکانتان تاب می خورد،

و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند،

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ......

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود،

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود؟

که به نفرت پناه میبرید؟

که در سلامت یافت نمی شود که به خلاف پناه می برید؟

قلبهایتان را از حقارت کینه تهی کنید،

و با عظمت عشق پر کنید،

زیرا که عشق،

چون عقاب است،

بالا می پرد و دور.....

بی اعتنا به حقیران در روح،

کینه،

چون لاشخور و کر کس است،

کوتاه می پرد و سنگین .....

و جز مردار به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد.

"مثلث عشق"

 

اینم یه نکته از دوستی عزیز و مهربان

قلب مهربانت

مثلثي را مي ماند

 در درياي عشق
مرا در خود كشيدي برموداي من!!!

 

"ولادت امیر المؤمنین حضرت علی (ع) مبارک باد"

 

"ولادت امیر المؤمنین حضرت علی (ع) مبارک باد"

 

فردا بیست و ششم تیرماه 1387 مصادف با ولادت پر برکت امیر المؤمنین حضرت علی (ع) و روز پدر است. روز بزرگ مردی که خود پدر همه یتیمان بود و با دستهای مبارک و پر مهر و محبت خویش ، یتیمان را نوازش میکرد و آنان را مورد الطاف خود قرار میداد. این روز فرخنده بر همه خانواده ها و بخصوص پدران گرامی مبارک باشد.

به مناسبت این روز مبارک و برای خانواده هائی که به هر نحوی پدر خود را از دست داده اند و پدری نیست که آنان را در آغوش گرم خود بگیرد، شعری زیبا از شاعره شهیر ایران زمین  پروین اعتصامی" که در سوگ پدرش سروده را انتخاب کرده ام که تقدیم آنان میکنم.

 

وی چنین میگوید:

 

پدر ! آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند

مرگ ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی

خاک ، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود

چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت

کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من

به سر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم

آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی

بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت، همه مهمان منند

قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

صفحه‌ی روی ز انظار، نهان میدارم

تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است

چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری

غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند ؟

که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من

من که قدر گهر پاک تو میدانستم

ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل میدادم

آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد

که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم

ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من

 

"دوست داشتن و عشق"(دکتر علی شریعتی)

 

"دوست داشتن و عشق"

 

دوست داشتن از عشق برتر است.

 

 

برگی از دفترچه یادداشت من:

این مطلب را سالیان قبل از نوشته های استاد دکتر علی شریعتی را در دفترچه ام یادداشت نموده ام:

_ دوست داشتن از عشق برتر است،

_ عشق یک جوشش کور است و پیوندی  از سر نابینایی ؛ اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.  

_ عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع  دارد ؛ دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد.

_ عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است ؛ اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود ؛ اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها ، با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و " دیدار و پرهیز " زنده و نیرومند می ماند ، اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست ؛ دنیایش دنیای دیگری است.

 _ عشق گاه جابجا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند ؛ اما دوست داشتن از جای خویش ؛ از کنار خویش ؛ برنمی خیزد ؛ سرد نمی شود که داغ نیست ؛ نمی سوزاند که سوزاننده نیست.

_ عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن " همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن " است.

_ عشق نیرویی است در عاشق ؛ که او را به معشوق می کشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ای است در دوست ؛ که دوست را به دوست می برد.

_ عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

_ عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.

_ از عشق هرچه بیشتر می نوشیم ؛ سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر ؛ تشنه تر.

_ عشق لذت جستن است و دوشت داشتن پناه جستن.

_ عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

 

                                            "استاد دکتر علی شریعتی"

 

"افكار، گفتار، رفتار، عادت، شخصيّت، سرنوشت"

  

" افكار، گفتار، رفتار، عادت، شخصيّت، سرنوشت "

 

 

مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود.

مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود.

مراقب رفتارت باش كه عادتت مي شود.

مراقب عادتت باش كه شخصيّتت مي شود.

مراقب شخصيّتت باش كه سرنوشتت مي شود.

 

" بهار " (رهی معیری )

 

 دوست عزیزی این قطعه شعر  " رهی معیری " را برام ارسال کرده ، گذاشتمش

                                 توی این پست تا دوستان دیگر هم استفاده کنند .

 

" بهار "

نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار

ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار

با نگاری چو گل تازه ، روان شو به چمن

 که چمن شد ز گل تازه ، چو رخسار نگار

لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر

 کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار

زلف سنبل ، شده از باد بهاری درهم

 چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار

چمن از لاله ی نو رسته بود، چون رخ دوست

 گلبن از غنچه ی سیراب بود ،‌چون لب یار

روز عید آمد و هنگام بهار است امروز

 بوسه ده ای گل نورسته، که عید است و بهار

گل و بلبل ، همه در بوس و کنارند ز عشق

 گل من ، سر مکش از عاشقی و بوس و کنار

گر دل خلق بود خوش ، که بهار آمد و گل

 نو بهار منی ای لاله رخ گل رخسار

خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید

جای عیدی، تو به من بوسه ده ای لاله عذار

 "رهی معیری "

 

" مستانه " ( رهی معیری )

 

 

" مستانه"

 

هر چند، که در کوی تو مسکین و فقیریم

رخشنده و بخشنده ، چو خورشید منیریم

خاریم و طربناک تر از باد بهاریم

خاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم

از نعره مستانه ما ، چرخ پر آواست

جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم

از ساغر خونین شفق ، باده ننوشیم

و ز سفره رنگین فلک ، لقمه نگیریم

ما چشمه نوریم ، بتابیم و بخندیم

ما زنده عشقیم ، نمردیم و نمیریم

بر خاطر ما ، گرد ملالی ننشیند

آئینه صبحیم و غباری نپذیریم

هم صحبت ما باش ، که چون اشک سحر گاه

روشندل و صاحب اثر و پاک سرشتیم

از شوق تو ، بی تاب تراز باد صبائیم

بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم

باز آی و بده بوسه و بنشین و بزن جام

از یاد مبر وعده ، که عذری نپذیریم

آن کیست ، که مدهوش غزلهای " رهی " نیست

هر حاسد مسکین ، که براو خرده نگیریم

 

" رهی معیری "

 

"باران"(گلچین گیلانی)

 

"باران"

باز باران ، با ترانه

با گهرهاي فراوان

مي خورد بر بام خانه .

يادم آرد روز باران ،

گردش يك روز ديرين ،

خوب و شيرين ،

 توي جنگلهاي گيلان .

كودكي ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازك

چست و چابك

با دو پاي كودكانه

مي دويدم همچو آهو

مي پريدم از سر جو

دور مي گشتم ز خانه .

مي شنيدم از پرنده

از لب باد وزنده

داستان هاي نهاني

رازهاي زندگاني .

برق چون شمشير بران

پاره مي كرد ابرها را

تندر ديوانه ، غران

مشت مي زد ابرها را

جنگل از باد گريزان

چرخ ها مي زد چو دريا

دانه هاي گرد باران ،

پهن مي گشتند هر جا .

سبزه در زير درختان ،

رفته رفته گشت دريا

توي اين درياي جوشان ،

 جنگل وارونه پيدا .

بس گوارا بود باران !

به! چه زيبا بود باران !

مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني ،

رازهاي جاوداني

پندهاي آسماني

بشنو از من ، كودك من

پيش چشم مرد فردا ،

زندگاني ، خواه تيره  ، خواه روشن

هست زيبا

هست زيبا

هست زيبا 

 

                                                                   (شعر از: گلچین گیلانی)