"باران"(گلچین گیلانی)
"باران"
باز باران ، با ترانه
با گهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه .
يادم آرد روز باران ،
گردش يك روز ديرين ،
خوب و شيرين ،
توي جنگلهاي گيلان .
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم از سر جو
دور مي گشتم ز خانه .
مي شنيدم از پرنده
از لب باد وزنده
داستان هاي نهاني
رازهاي زندگاني .
برق چون شمشير بران
پاره مي كرد ابرها را
تندر ديوانه ، غران
مشت مي زد ابرها را
جنگل از باد گريزان
چرخ ها مي زد چو دريا
دانه هاي گرد باران ،
پهن مي گشتند هر جا .
سبزه در زير درختان ،
رفته رفته گشت دريا
توي اين درياي جوشان ،
جنگل وارونه پيدا .
بس گوارا بود باران !
به! چه زيبا بود باران !
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني ،
رازهاي جاوداني
پندهاي آسماني
بشنو از من ، كودك من
پيش چشم مرد فردا ،
زندگاني ، خواه تيره ، خواه روشن
هست زيبا
هست زيبا
هست زيبا
(شعر از: گلچین گیلانی)
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۹:۲۱ ب.ظ توسط مهدی
|
"به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن."