"پست ثابت"

 

بلاگفا همه چی را بهم ریخت!!!"

 

سلام خدمت دوستان عزیز، این وبلاگ از بهمن 86 راه انداخته بودم که تا به حال ادامه داشته اما متاسفانه بلاگفا همه مطالب و آرشیو وب و تمام نظرات دوستان را حذف کرد، که بعد از این واقعه تصمیم داشتم دیگه ادامه ندم، اما اخیرا نسخه پشتیبانی که تا تاریخ شهریور 91 از وبلاگم گرفته بودم توی آرشیوم پیدا کردم، پس تصمیم گرفتم مجددا از همان مطالب استفاده کنم، لذا چنانچه بعضا مطالب تکراری بود قبلا از همه دوستان عذر خواهی میکنم.

"استراتژی بازاریابی ملا نصرالدين"

 

حکایت مدیریتی

 

"استراتژی بازاریابی ملا نصرالدين"

 

 

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌کرد و مردم با نيرنگ، حماقت او را دست مي‌انداختند و دو سکه به او نشان مي‌دادند که يکي از طلا بود و دیگری از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد و اين داستان در تمام شهر پخش شده بود. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد.

 تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ تو سکه طلا را بردار نه سکه نقره را. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند.

ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.

 

"اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند."

 

منبع: كوئيلو، پائولو. 1383. پدران، فرزندان، نوه‌ها. ترجمه آرش حجازي

 

زندگی پنجره ای . . .

 

زندگی پنجره ای . . .

 

روز گذشته یکی از دوستان نزدیکم که به من لطف و محبت فراوان داره قصد مسافرتی طولانی را داشت که دیدار از نزدیک شاید به این زودی میسر نمیشد ، محبت کرده کتابی به من هدیه داد، در ابتدای این کتاب متنی با دست خط زیبای خودش برام نوشته بود، ضمن آرزوی موفقیت و سر بلندی برای این دوست عزیز و مهربان، این متن زیبا را به یاد او در این پست می آورم. 

 

زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود،

تا که این پنجره باز است جهان با ماست،

آسمان،

 نور،

 خدا،

 عشق،

 سعادت با ماست،

فرصت بازی این پنجره را در یابیم.

 

"فکر کنید!"

 

فکر کنید!

 

یادش بخیر سال دوم راهنمایی که بودیم معلمی داشتیم به اسم آقای اصنافی ؛ که هر کجا هست خدا یارش باشد، این آقای اصنافی گذشته از اینکه درس ریاضی را خیلی خوب تدریس می کرد در خیلی موارد هم با حرف ها و کلمات زیبای خود به ما درس زندگی میداد ؛ و در واقع ما را نصیحت می کرد. یکی از نصیحت های ایشان این بود که به ما می گفت: همیشه و در همه جا  و قبل از انجام هر کاری: 

 

 "فکر کنید!"

 

و به پیشنهاد آقای اصنافی این جمله را با خط درشت روی مقوا نوشته و توی کلاس بالای تخته سیاه زده بودیم که همیشه در منظر دید ما باشد؛ و از ما خواسته بود که همین کار را در خانه هم انجام بدهیم و در اتاقمان بزنیم تا هیچوقت این جمله را فراموش نکنیم.

شاید در آن زمان نمی فهمیدیم که این جمله میتواند یک تحول بزرگ در زندگی ما ایجاد کند ...... باید اقرار کرد که چه شکست هایی را متحمل شده ایم و یا ناملایماتی را در زندگی دیده ایم که اگر فقط یک بار قبل از انجام عملی فکر کرده بودیم مطمئناً وضعیت و جایگاهمان در زندگی خیلی بهتر از حال می شد.

 

در باب تفکٌر حضرت رسول اکرم ( ص ) نیز می فرمایند:

"يك ساعت تفكٌر، برتر از هفتاد سال عبادت است."

 

پس:

 

"فکر کنید!"

 

"داستان صداقت و راستی"

 

"داستان صداقت و راستی"

مردی بود بسیار غیور ، با زنی که بسیار با جمال و زیبا بود ازدواج کرد و به همین دلیل، هرگز اجازه نمی داد که زنش از خانه بیرون برود. و چون آن مرد بیرون می رفت در را محکم بسته و قفل بر در می زد و اجازه نمی داد که کسی به خانه او رفت و آمد کند.

زن به شوهرش گفت: چرا اینقدر کار را به من سخت می گیری و زندگی را به من زندان کرده ای ، حال اگر زنی فاسد و بد نهاد باشد، این گونه قفل و بست ها چاره کار نبوده و اثر و نتیجه ای نخواهد داشت ، ولی شوهرش به این حرفها اعتنائی نمی کرد و سختگیری هایش ادامه داشت، تا آنجا که زن تصمیم گرفت به طریقی شوهر را متوجه اشتباه خود کرده و حرف خود را ثابت نمای.

پیرزالی همسایه اش بود که گاهی از شکاف دیوار با هم به درد دل و صحبت می پرداختند، روزی با وی گفت که با فلان جوان که در بازار دکان طلا فروشی دارد، تماس گرفته و پیام عشق مرا به او برسان و بگو که مدتها است عاشق اویم و در این عشق نیز سخت بیقرارم.

جوان چون این پیام را شنید و از زیبائی و حسن زن آوازه بسیاری شنیده بود، آتش عشق در دلش مشتعل گشته و جواب داد: از هم اکنون من نیز بیقرار تو ام ولی با شوهری که تو داری، من چه توانم کرد و این وصال چگونه میسر خواهد شد؟

زن جواب داد: من تدبیری می کنم تا مواصلت روی دهد ، اگر طالب من هستی، صندوقی درست کن و به شوهرم بگو که عازم سفر هستی و صندوقچه ای پر از طلا و جواهرات و نفایس داری که جز به شما مرد امانتدار به کس دیگر نمی توانم اعتماد کنم، آنگاه به خانه خود رفته، در صندوق قرار گیر و به غلام خود بگو صندوق را با کلید ش به خانه ما آورد. جوان چنان کرد.

غلام صندوق را به خانه آن مرد آورد. زن پیش آمد و گفت که: این چیست؟ مبادا که فردا صاحبش بگوید که فلان و فلان چیز در صندوق بوده است و الحال نیست. بهتر اینکه سر صندوق را بگشائی و ببینی که چه چیز در آنست. غلام سر صندوق را گشود در حالی که از مطلب آگاه نبود.

پس جوان سر از صندوق بیرون کرد. چشمش بر آن مرد افتاد و مرغ عقلش پرواز کرد و چون آن مرد نظرش بر آن جوان افتاد بر جای خود خشک گشت و خواست که او را صدمه بزند. زن گفت که: این عمل از من شده است و او تقصیری ندارد. من می خواستم مطلب خود را بر تو معلوم سازم که اگر زنی بد کار باشد، شوهر نمی تواند او را به جبر و زور خود نگاه دارد!

 

"نامه ای از ویکتور هوگو"

 

 

"نامه ای از ویکتورهوگو"

 

امروز یه نامه ای به دستم رسید. میدونین این نامه از کی بود ؟. . . . .

این نامه، از "ویکتور هوگو" نویسنده توانا و شهیر فرانسوی بود، که البته خودش مستقیم برام نفرستاده بود؟ بلکه یکی از دوستان از طریق ایمیل ارسال کرده بود که در همین جا از ایشون تشکر میکنم .

 شما هم دوست دارین این نامه را ببینید؟. . . . .

پس اگه دوست دارین، بفرمائید شما هم بخونین:

 

قبل از هر چیز برایت آرزو می کنم که،

 عاشق شوی .....

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

واگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد

و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی

آرزو مندم که اینگونه پیش نیاید .....

اما اگر پیش آمد ،

باید بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .....

 

برایت همچنان آرزو دارم،

دوستانی داشته باشی .....

از جمله دوستان بد و ناپایدار .....

برخی نادوست و برخی دوستدار .....

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

 

و چون زندگی بدین گونه است .....

 

برایت آرزومندم که،

 دشمن نیز داشته باشی ......

نه کم و نه زیاد . . . . . درست به اندازه

تا گاهی، باورهایت را مورد پرسش قرار دهند

که دست کم، یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ......

تا که زیاد به خود غره نشوی ......

 

و نیز آرزومندم،

مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد، تا تو را سرپا نگاه دارد

 

همچنین برایت آرزومندم،

صبور باشی ......

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند ......

چون این کار ساده ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند ......

و با کاربرد درست صبوریت، برای دیگران نمونه شوی

 

و امیدوارم،

 اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی .....

و اگر رسیده ای، به جوا ن نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی .....  

چرا که هر سنی،

خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد .....

 

امیدوارم،

 سگی را نوازش کنی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی، وقتی که آواز سحرگاهیش را سر میدهد .....

چرا که به این طریق ،

 احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان .....

 

امیدوارم،

که دانه ای هم بر خاک بیفشانی .....

هر چند خرده باشد .....

و با روییدنش همراه شوی .....

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

 

به علاوه امیدوارم،

 پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی .....

و سالی یک بار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی

"این مال من است"

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !

 

و در پایان،

 اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید .....

 

 اگر همه اینها که گفتم

برایت فراهم شد .....

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم .....

 

"ویکتور هوگو"

"چون تو مرا بسوزي، از سوختن برستم"(مولانا شمس تبریزی)

 

"چون تو مرا بسوزي، از سوختن برستم"

 

 

گفتم که عهد بستم  وز عهد بد برستم

گفتا چگونه بندي  چيزي که من شکستم

با وي چو شهد و شيرم  هم دامنش بگيرم

اما چگونه گيرم چون من شکسته دستم

اي حلقه هاي زلفش پيچيده گرد حلقم

افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم

آمد خيال مستش مستانه حمله آورد

چندان بهانه کردم وز دست او نرستم

حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر

گفتا که نيست اينجا يعني بدان که هستم

گفتم که بنده آمد گفت اين دم تو دامست

من کي شکار دامم من کي اسير شستم

گفتم اگر بسوزي جان مرا سزايم

اي بت مرا بسوزان زيرا که بت پرستم

من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزي

چون تو مرا بسوزي از سوختن برستم

هر جا روي بيايم هر جا روم بيايي

در مرگ و زندگاني با تو خوشم خوشستم

اي آب زندگاني با تو کجاست مردن

در سايه تو بالله جستم ز مرگ جستم


" مولانا شمس تبریزی "

 

نیایش "جبران خلیل جبران"

 

 پروردگارا :

به من آرامش ده،

تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییردهم

دلیری ده،

تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم

بینش ده،

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده،

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن ، مطابق میل من رفتار کنند.

 

 "جبران خلیل جبران"

 

"به قدر فهم تو ......"

 

 

به قدر فهم تو ......

 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان،

اما به قدر فهم تو کوچک می شود،

و به قدر نیاز تو فرود می آید،

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود،

و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می شود ......

پدر می شود یتیمان را و مادر،

برادر می شود محتاجان برادری را،

همسر می شود  بی همسر ماندگان را،

طفل می شود عقیمان را،

امید می شود ناامیدان را،

راه می شود راه گم گشتگان را،

نور می شود در تاریکی ماندگان را،

شمشیر می شود رزمندگان را،

عصا می شود پیران را،

عشق می شود محتاجان به عشق را   .....

خداوند همه چیز می شود همه کس را،

به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح،

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس،

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا،

و مغزهایتان را از هر اندیشۀ خلاف،

و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک،

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار .....

وبپرهیزید از ناجوانمردی ها،

ناراستی ها،

نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند،

چگونه بر سر سفرۀ شما،

با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند،

و بربند تاب ، با کودکانتان تاب می خورد،

و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند،

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ......

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود،

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود؟

که به نفرت پناه میبرید؟

که در سلامت یافت نمی شود که به خلاف پناه می برید؟

قلبهایتان را از حقارت کینه تهی کنید،

و با عظمت عشق پر کنید،

زیرا که عشق،

چون عقاب است،

بالا می پرد و دور.....

بی اعتنا به حقیران در روح،

کینه،

چون لاشخور و کر کس است،

کوتاه می پرد و سنگین .....

و جز مردار به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد.

"مثلث عشق"

 

اینم یه نکته از دوستی عزیز و مهربان

قلب مهربانت

مثلثي را مي ماند

 در درياي عشق
مرا در خود كشيدي برموداي من!!!

 

"ولادت امیر المؤمنین حضرت علی (ع) مبارک باد"

 

"ولادت امیر المؤمنین حضرت علی (ع) مبارک باد"

 

فردا بیست و ششم تیرماه 1387 مصادف با ولادت پر برکت امیر المؤمنین حضرت علی (ع) و روز پدر است. روز بزرگ مردی که خود پدر همه یتیمان بود و با دستهای مبارک و پر مهر و محبت خویش ، یتیمان را نوازش میکرد و آنان را مورد الطاف خود قرار میداد. این روز فرخنده بر همه خانواده ها و بخصوص پدران گرامی مبارک باشد.

به مناسبت این روز مبارک و برای خانواده هائی که به هر نحوی پدر خود را از دست داده اند و پدری نیست که آنان را در آغوش گرم خود بگیرد، شعری زیبا از شاعره شهیر ایران زمین  پروین اعتصامی" که در سوگ پدرش سروده را انتخاب کرده ام که تقدیم آنان میکنم.

 

وی چنین میگوید:

 

پدر ! آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند

مرگ ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی

خاک ، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود

چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت

کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من

به سر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم

آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی

بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت، همه مهمان منند

قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

صفحه‌ی روی ز انظار، نهان میدارم

تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است

چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری

غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند ؟

که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من

من که قدر گهر پاک تو میدانستم

ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل میدادم

آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد

که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم

ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من

 

"کونوسوکی ماتسوشیتا"

 

"کونوسوکی ماتسوشیتا"

 

میدونید مدیر شرکت پاناسونیک کی بود ؟

 

او کسی جز کونوسوکی ماتسوشیتای ژاپنی نبود ،که زندگی سخت و طاقت فرسائی را پشت سر گذاشت و باخلاقیت و پشتکار مثال زدنی به موفقیتی بزرگ دست پیدا کرد .

 

کونوسوکی ماتسوشیتا می گوید:

برای کسب موفقیت در کار باید:
۱.سرعت داشت .
      
۲.تدبیر به کار گرفت.

۳.صرفه جوئی کرد.

۴.توانا بود.

 

كونوسوكي ماتسوشيتا در سال 1894 در دهكده‌اي در كشور ژاپن به نام واسامورا به دنيا آمد. ماتسوشيتا فرزند كوچك خانواده ده نفري خود بود. بر پايه معيار‌هاي ژاپني آغاز سده بيستم، افراد خانواده ماتسوشيتا را مي‌توان خانواده مرفه به شمار آورد اما در سال 1899 به دليل ورشكستگي پدر، اوضاع اقتصادي خانواده فروپاشيد و مرحله جديدي از زندگي براي ماتسوشيتا و خانواده اش آغاز شد. ترك محل سكونت، دوري از خانواده، ترك تحصيل، پرداختن به كار سخت، مصائبي بود كه ورشكستگي پدر براي او به ارمغان آورد. به دليل فقر و بيماري و نداري، ماتسوشيتا در 27 سالگي ، تمام اعضاي خانواده خود را از دست داده بود. اين سالها همراه با ابتلاء وي به نوعي بيماري ريوي بود كه تا پايان عمرش گريبان گير او بود. او در سال 1917، در حالي كه در شغل خود موفق بود شركت محل كار خود را ترك كرد و تصميم گرفت از آن به بعد براي خود كار كند. او از يك دوران كودكي سخت، يك دوره شاگردي، كارآموزي فرهيخته گرديد و به راهي تازه گام نهاد.

ماتسوشيتا در سال 1917 با 100 ين پس انداز خود و چهار نفر دستيار، كسب و كار خود را آغاز كرد. اين مبلغ برابر 5 ماه حقوق وي بود. كارخانه ماتسوشيتا در درون خانه‌اي اجاره‌اي دو اتاقه وي برپا گرديد. همه سطح موجود براي كاركردن 5/14 متر مربع بود. در آن زمان كاركنان كارخانه ماتسوشيتا نه تجربه كاري داشتند و نه صاحب منابع مالي و پيوند و ارتباطات بودند. در اين زمان ماتسوشيتا كار خود را با توليد يك محصول و آن هم نوعي سرپيچ آغاز كرد. عناصر چهارگانه خلاقيت، خطرپذيري، سخت كوشي، فروتني و شيوه‌هاي جديد مديريتي ماتسوشيتا باعث شد كه در طي 72 سال از تأسيس كارخانه ماتسوشيتا، محصولات اين كارخانه (پاناسونيك) براي تمام مردم دنيا شناخته شده باشد و كمتر سازماني در طول عمر خود به موفقيت‌هايي كه كارخانه ماتسوشيتا دست پيدا كرد، دست يافته باشد. در اين سالها، او نه تنها شرافت و بزرگي خانواده را باز گرداند، بلكه جلال و شكوه اقتصادي و اجتماعي گذشته را پشت سر گذاشت. ثروت او چنان فزون شد كه مقايسه دارايي‌هاي وي با پدر يا پدربزرگ وي بي‌معني بود.

زندگي ماتسوشيتا مانند زندگي افسانه‌اي پريان بود كه به حقيقت مي‌پيوست. در حقيقت زندگي وي شبيه به قطار تندرو شهر بازي بود كه با سرعت به قله مي‌رسيد و با شتاب در سرازيري قرار مي‌گرفت. كودك تهي دست سالهاي 1899 به جايگاهي رسيد كه در پايان عمر خدمات نيكوكارانه وي بالغ بر 276 ميليون دلار شد. چندين كتاب در مورد مديريت و سرشت آدمي به نگارش درآورد كه سرلوحه برنامه مديران شد.

تأسيس مؤسسه صلح و شادماني، تأسيس دانشگاه مديريت و حكومت ماتسوشيتا، پديدآوردن جايزه ژاپن، از جمله كارهاي برجسته وي در دهه پاياني عمرش است. دريافت دكتراي افتخاري از دانشگاه واسدا، دريافت نشان شهر لوس آنجلس، دريافت نشان از سوي دولت هلند از جمله دستاورد‌هاي اوست. كونوسكي ماتسوشيتا در ساعت 10 بامداد 27 آوريل 1989 در بيمارستان درگذشت.

 

"دوست داشتن و عشق"(دکتر علی شریعتی)

 

"دوست داشتن و عشق"

 

دوست داشتن از عشق برتر است.

 

 

برگی از دفترچه یادداشت من:

این مطلب را سالیان قبل از نوشته های استاد دکتر علی شریعتی را در دفترچه ام یادداشت نموده ام:

_ دوست داشتن از عشق برتر است،

_ عشق یک جوشش کور است و پیوندی  از سر نابینایی ؛ اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.  

_ عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع  دارد ؛ دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد.

_ عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است ؛ اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود ؛ اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها ، با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و " دیدار و پرهیز " زنده و نیرومند می ماند ، اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست ؛ دنیایش دنیای دیگری است.

 _ عشق گاه جابجا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند ؛ اما دوست داشتن از جای خویش ؛ از کنار خویش ؛ برنمی خیزد ؛ سرد نمی شود که داغ نیست ؛ نمی سوزاند که سوزاننده نیست.

_ عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن " همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن " است.

_ عشق نیرویی است در عاشق ؛ که او را به معشوق می کشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ای است در دوست ؛ که دوست را به دوست می برد.

_ عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

_ عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.

_ از عشق هرچه بیشتر می نوشیم ؛ سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر ؛ تشنه تر.

_ عشق لذت جستن است و دوشت داشتن پناه جستن.

_ عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

 

                                            "استاد دکتر علی شریعتی"