"استراتژی بازاریابی ملا نصرالدين"
حکایت مدیریتی
"استراتژی بازاریابی ملا نصرالدين"
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميکرد و مردم با نيرنگ، حماقت او را دست ميانداختند و دو سکه به او نشان ميدادند که يکي از طلا بود و دیگری از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب ميکرد و اين داستان در تمام شهر پخش شده بود. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب ميکرد.
تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست ميانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ تو سکه طلا را بردار نه سکه نقره را. اينطوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند.
ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آوردهام.
"اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند."
منبع: كوئيلو، پائولو. 1383. پدران، فرزندان، نوهها. ترجمه آرش حجازي
"به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن."