"چون تو مرا بسوزي، از سوختن برستم"(مولانا شمس تبریزی)
"چون تو مرا بسوزي، از سوختن برستم"
گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
گفتا چگونه بندي چيزي که من شکستم
با وي چو شهد و شيرم هم دامنش بگيرم
اما چگونه گيرم چون من شکسته دستم
اي حلقه هاي زلفش پيچيده گرد حلقم
افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم
آمد خيال مستش مستانه حمله آورد
چندان بهانه کردم وز دست او نرستم
حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر
گفتا که نيست اينجا يعني بدان که هستم
گفتم که بنده آمد گفت اين دم تو دامست
من کي شکار دامم من کي اسير شستم
گفتم اگر بسوزي جان مرا سزايم
اي بت مرا بسوزان زيرا که بت پرستم
من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزي
چون تو مرا بسوزي از سوختن برستم
هر جا روي بيايم هر جا روم بيايي
در مرگ و زندگاني با تو خوشم خوشستم
اي آب زندگاني با تو کجاست مردن
در سايه تو بالله جستم ز مرگ جستم
" مولانا شمس تبریزی "
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۶:۴۹ ب.ظ توسط مهدی
|
"به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن."