" گفتم، گفتا "

 

گفتم خیال وصلت، گفتا به خواب بینی

گفتم مثال رویت، گفتا در آب بینی

گفتم به خواب دیدن، زلفت چگونه باشد ؟

 گفتا که خویشتن را، در پیچ و تاب بینی

گفتم رخ تو بینم، گفتا زهی تصور

گفتم به خواب جانا، گفتا به خواب بینی

گفگفتم لب تو دیدم، صد جان بهاست او را

گفتا مبصری تو، در لعل ناب بینی

گغتم که زلف و رویت، بنمای تا ببینم

گفتا که در چنین شب، چون آفتاب بینی ؟

گفتم خراب گشتم، در دور چشم مستت

گفتا که هر چه بینی، مست و خراب بینی

تم که روز "سلمان"، شب شد ز تار مویت

گفتا نگر به رویم، تا ماهتاب بینی

"سلمان ساوجی"