" مستانه"

 

هر چند، که در کوی تو مسکین و فقیریم

رخشنده و بخشنده ، چو خورشید منیریم

خاریم و طربناک تر از باد بهاریم

خاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم

از نعره مستانه ما ، چرخ پر آواست

جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم

از ساغر خونین شفق ، باده ننوشیم

و ز سفره رنگین فلک ، لقمه نگیریم

ما چشمه نوریم ، بتابیم و بخندیم

ما زنده عشقیم ، نمردیم و نمیریم

بر خاطر ما ، گرد ملالی ننشیند

آئینه صبحیم و غباری نپذیریم

هم صحبت ما باش ، که چون اشک سحر گاه

روشندل و صاحب اثر و پاک سرشتیم

از شوق تو ، بی تاب تراز باد صبائیم

بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم

باز آی و بده بوسه و بنشین و بزن جام

از یاد مبر وعده ، که عذری نپذیریم

آن کیست ، که مدهوش غزلهای " رهی " نیست

هر حاسد مسکین ، که براو خرده نگیریم

 

" رهی معیری "