" مستانه " ( رهی معیری )
" مستانه"
هر چند، که در کوی تو مسکین و فقیریم
رخشنده و بخشنده ، چو خورشید منیریم
خاریم و طربناک تر از باد بهاریم
خاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم
از نعره مستانه ما ، چرخ پر آواست
جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم
از ساغر خونین شفق ، باده ننوشیم
و ز سفره رنگین فلک ، لقمه نگیریم
ما چشمه نوریم ، بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم ، نمردیم و نمیریم
بر خاطر ما ، گرد ملالی ننشیند
آئینه صبحیم و غباری نپذیریم
هم صحبت ما باش ، که چون اشک سحر گاه
روشندل و صاحب اثر و پاک سرشتیم
از شوق تو ، بی تاب تراز باد صبائیم
بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم
باز آی و بده بوسه و بنشین و بزن جام
از یاد مبر وعده ، که عذری نپذیریم
آن کیست ، که مدهوش غزلهای " رهی " نیست
هر حاسد مسکین ، که براو خرده نگیریم
" رهی معیری "
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۲:۲۲ ب.ظ توسط مهدی
|
"به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن."