در یک قفس پنج میمون قرار دهید.
داخل قفس نردبانی قرار داده و روی آن چند عدد موز بگذارید.
بعد از مدتی، یکی از میمونها از نردبان بالا میرود تا موز را بردارد.
زمانی که میمون به موز نزدیک شد بر روی تمام میمونها آب سرد بپاشید.
بعد از مدتی، یکی دیگر از میمونها تلاش میکند که موز را بردارد. باز هم بر روی تمام میمونها آب سرد بپاشید.
این کار را چند بار تکرار کنید.
خیلی زود خواهید دید وقتی یک میمون به سراغ موز میرود دیگر میمونها سعی میکنند جلوی آن را بگیرند. دیگر آب سرد نپاشید.
یکی از میمونها را با یک میمون جدید جایگزین کنید.
میمون جدید موز را میبیند و به سمت موز میرود.
دیگر میمونها به آن میمون حمله میکنند و آن را کتک میزنند.
بعد از چند تلاش دیگر برای رسیدن به موز و کتک خوردن از سوی دیگر میمونها، میمون تازه وارد متوجه میشود که نباید موز را بردارد.
یکی دیگر از پنج میمون اولیه را با یک میمون جدید جایگزین کنید.
میمون جدید نیز از نردبان بالا میرود و کتک میخورد. میمون تازه وارد قبلی نیز در این تنبیه شرکت میکند.
دوباره سومین میمون اولیه را با یک میمون جدید عوض کنید.
میمون جدید نیز از نردبان بالا میرود و از بقیه میمونها کتک میخورد.
دو تا از میمونها که میمون تازه وارد را کتک زدند نمیدانند چرا به آن اجازه نمیدهند از نردبان بالا برود یا چرا در کتک زدن آن مشارکت میکنند.
بعد از جابجایی میمون چهارم و پنجم با میمونهای جدید، تمام میمونهایی که بر روی آنها آب سرد پاشیده شده بود با میمونهای جدید جایگزین شدهاند.
با این وجود، هیچ میمونی سعی نمیکند از نردبان بالا رود.
چرا؟
زیرا تا آنجایی که آنها میدانند همیشه هیمنطور بوده است .
و بدین ترتیب ،
یک رفتار اجتماعی شکل میگیرد
و یا میتوان رفتار اجتماعی را به مرور زمان اصلاح نمود .
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 9:20 بعد از ظهر موضوع مدیریتی | لینک ثابت
" مانند پرنده . . . "
مانند پرنده باش که روی شاخه می نشیند
و احساس می کند که شاخه می لرزد ،
ولی به آواز خود ادامه می دهد ،
چرا که مطمئن است بال و پر دارد .
" ویکتور هوگو "
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 0:51 قبل از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
" نیایش "
هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی ، خواهی شنید که ، کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند .
" جبران خلیل جبران "
نوشته شده توسط مهدی در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 10:50 بعد از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
" سخت دندان "
فیلسوفی در بستر مرگ افتاده بود مریدانش دور او جمع شده بودند.
یکی از مریدان ، از استاد پرسید :
مهمترین چیزی که می توانی به ما بیاموزی چیست ؟
پیر دانا ، دهانش را باز کرد و از مرد جوان خواست تا داخل دهانش را نگاه کند .
بعد از او پرسید :
زبانم هنوز سر جایش هست ؟
مرید گفت : بله ، البته .
پیر گفت :
دندانهایم چطور ؟ آنها هم هنوز هستند ؟
مرید جواب داد : خیر .
پیر گفت : میدانی چرا زبان بیشتر از دندانها عمر می کند ؟
چون نرم است و انعطاف پذیر . دندانها می پوسند و خراب می شوند چون سخت هستند .حال همه آنچه را که ارزش آموختن داشت ، به تو آموختم .
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 10:4 بعد از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
" ممكن است " كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت . روزي اسبش فرار كرد. همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي ! او پاسخ داد: ممكن است. روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي ! او گفت: ممكن است . پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست. همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري . او پاسخ داد: ممكن است . فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند . همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي ! او گفت: ممكن است . و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد... منبع : يادداشتهايي از يك دوست ؛ اثر آنتوني رابينز
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 10:10 بعد از ظهر موضوع مدیریتی | لینک ثابت
" به مناسبت ولادت امیر مو منان ( ع ) و روز پدر "
تنها چرا گذاشته ای ، ای پدر مرا !
دیگر گذشت دیدن روی پدر مرا
این حسرت ابد ، بدَرانَد جگر مرا
بس عاشقانه دوخته بودم نظر بر او
کز او فزون نبود به گیتی خبر مرا
با یاد او به گوشه غربت شدم مقیم
لطفش اراده کرد ، کند در بدر مرا
در چهره اش زمان و زمینم خلاصه بود
گیتی نداد سهمی از این بیشتر مرا
او بود پایه بند وجود بلاکشم
او برگ ریخت تا بکند بارور مرا
در خون من ز جوهر خود غیرتی نهاد
ننهاد اگر به جای ، به جز چشم تر مرا
تا سایه اش به رو ی سرم بود ، ایدریغ
غفلت نداد دیده صاحب نظر مرا
دیگر کدام نغمه به گوشم صدای اوست
میخواند چون ز ریشه جانش پسر مرا
چون شاه نکته هنر عمر ، مرگ ماست
غمگین ترانه کرد پدر زین هنر مرا
میمردم از تصور مرگش هزار بار
دنیا نکرده بود اگر کور و کر مرا
او شمع تجربت به کفم رایگان نهاد
تا قفل زندگی بگشاید مگر مرا
او سوخت در شراره طبع "کریم" خویش
تا دود او کند به جهان شعله ور مرا
" سالار " سان به مسند درویشی آرمید
ثروت چه می نهاد از این خوبتر مرا
ای با مَنت هزار جدل یادش ار کنی
زیر هزار تیغ بَری ، بی سپر مرا
ای خاک گور تو به سرم تاج افتخار
گاهی بخوابم آی و ببین خون جگر مرا
بنگر مرا ز سیل حوادث چه می کَشم !
تنها چرا گذاشته ای ای پدر مرا
" معینی کرمانشاهی "
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 9:39 بعد از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
"زندگی "
زندگی برای هیچ یک از ما آسان نیست ،
اما چه باید کرد ؟
باید پشتکار و مهمتر از آن اعتماد به نفس داشت ،
باید باور کنیم چیزی را به ما هدیه می دهند
که به هر قیمت باید به آن چیز دست یافت .
"ماری کوری "
نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت 0:58 قبل از ظهر موضوع مدیریتی | لینک ثابت
" لذت زندگی "
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد . . .
این آزمایشگاه ، بزرگ ترین عشق پیرمرد بود . هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود . در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند ، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است ! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود . . .
پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد . او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش به سر می برد . ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است !!! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست ! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كم تر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت ! نظر تو چیست پسرم ؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد : پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!! چطور می توانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!! توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگ ترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
منبع : http://godal1.blogfa.com/
نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 1:48 قبل از ظهر موضوع مدیریتی | لینک ثابت
آیا میدانید استون هنج کجاست ؟
دواير سنگي استونهنج يكي از عجايب جهان باستان و از مشهورترين محوطههاي باستاني امروز جهان است كه از سال 1986 در فهرست ميراث جهاني يونسكو ثبت شده است. قدمت اين محوطه باستاني كه در دشت سالزبري در ويلتشاير انگلستان واقع شده است، به عصر نوسنگي و عصر مفرغ برميگردد.
استونهنج از دو دايرهسنگي متحدالمركز تشكيل شده است كه ارتفاع سنگهاي دايره دروني آن به 6 متر و وزنشان به حدود 50 تن ميرسد. به عقيده كارشناسان، استونهنج در چند مرحله و در يك بازة زماني هزارساله، از 3 هزار تا 2 هزار سال پيش از ميلاد مسيح، ساخته شده است.
ساخت استونهنج در زمان خود يك شاهكار مهندسي و مستلزم انگيزه، وقت و نيروي انساني بالايي بوده است. با اين حال تا امروز دليل ساخت استونهنج روشن نشده است، هر چند تئوريهاي زيادي در مورد كاربرد و دليل ساخت اين دواير سنگي وجود دارد كه هنوز هيچ يك از آنها به يقين ثابت نشدهاند.
دايره بيروني استونهنج كه قطر آن به 115 متر ميرسيد، از سنگهاي نسبتاً كوچكتري ساخته شده است و دو شكاف كه به عنوان ورودي عمل ميكردهاند، در شمال شرقي و جنوب آن قرار دارد. در قرن هفدهم، جان اوبري، باستانشناس انگليسي در لبة دروني اين دايره، 56 گودال كشف كرد كه به نام خود او مشهور شدند. بر اساس يك نظريه، اين گودالها احتمالاً روزي الوارهايي را به صورت ايستاده در خود جاي داده بودند، اما تاكنون هيچ مدركي كه اين فرضيه را تأييد كند به دست نيامده است.
دايره دروني استونهنج در حدود هزار سال بعد ساخته شده است. در اين زمان حدود 74 تخته سنگ عظيم كه وزن بعضي از آنها به 50 تن ميرسيد، از كوههاي مارلبرو داون در فاصله 30 كيلومتري شمال استونهنج به اين محل آورده شدند. از اين تعداد 30 تخته سنگ دايرة دروني به قطر سيمتر را تشكيل ميدهند، 29 تخته سنگ به صورت افقي روي اين تختهسنگهاي ايستاده قرار گرفتند و 15 تختهسنگ آخر هم كه از بقيه سنگها عظيمتر هستند، به شكل يك نعل اسب درون اين دايرة دوم قرار گرفتند.
مطالعات كارشناسي كه به تازگي صورت گرفته نشان ميدهد براي انتقال اين سنگهاي 50 تني از مارلبرو داون به محل فعليشان، بايد لااقل 600 مرد قويهيكل در عمليات انتقال اين سنگها شركت ميكردند.
در طول سالهاي گذشته، ساخت اين بناي سنگي عظيم به اقوام مختلفي نسبت داده شده است، اما قوم سازنده استونهنج تا امروز هنوز مشخص نشده است. بر اساس پرطرفدارترين نظريه، ساخت استونهنج توسط اقوام نوسنگي در حدود 5 هزار سال پيش آغاز شد و بعدها توسط قوم ديگري كه به تازگي شكوفا شده بود، ادامه يافت. برخي كارشناسان احتمال ميدهند اين قوم دوم كه به قوم بيكر مشهور شدهاند، از قسمت قارهاي اروپا به انگلستان آمده باشند، اما تاكنون هيچ مدركي كه اين نظريه را تأييد كند به دست نيامده است.
استونهنج و ستارهشناسي در جهان باستان
نخستين مطالعات علمي در استونهنج در سال 1740 ميلادي توسط ويليام استاكرلي صورت گرفت. استاكرلي نخستين نقشه دقيق از استونهنج را تهيه كرد و با مطالعه اين نقشه متوجه ارتباط احتمالي اين بنا حركت خورشيد و ستارگان شد.
استونهنج در جهت شمالشرقي ـ جنوبغربي ساخته شده است و احتمالاً سازندگان آن هنگام ساخت آن قصد پيشبيني نقاط اعتدال بهاري و پاييزي (زماني كه طول روز شب با يكديگر يكسان ميشود) و نقاط انقلاب تابستاني و زمستاني (بلندترين روز و بلندترين شب سال) را داشتهاند.
بنا بر مطالعات انجام شده در استونهنج، در نقطه انقلاب تابستاني، يعني روز 21 ژوئن، خورشيد از شماليترين بخش دايره بيروني طلوع ميكند و نخستين اشعههاي آن درست از ميان نعل اسب دروني رد ميشود. به گفته كارشناسان، بسيار بعيد است كه چنين چيزي صرفاً بر اثر تصادف به وجود آمده باشد.
اما داغترين بحث و جدلهاي علمي پس از چاپ كتاب رمزگشايي از استونهنج، نوشته جرالد هاوكينز، ستارهشناس انگليسي در سال 1963 درگرفت. هاوكينز در كتاب خود بر ارتباط استونهنج با حركت ستارگان و نقاط اعتدالين و انقلابين تأكيد كرد و گفت كه از استونهنج در دوران باستان براي پيشبيني كسوف و خسوف خورشيد و ماه استفاده ميشده است. اما اين نظريه در سالهاي اخير و از سوي باستانشناسان و كارشناساني چون ريچارد اتكينسن رد شده است.
نخستين حفاريهاي باستانشناسي در استونهنج
نخستين حفاريهاي علمي در استونهنج در اواخر قرن هجدهم ميلادي توسط ويليام كانينگتن و ريچارد كالتهور صورت گرفت. در سال 1798 گودال زير يكي از تختهسنگهاي دايره دروني را كه سقوط كرده بود مورد مطالعه قرار داد و در سال 1810، با بررسي يكي از تختهسنگها متوجه شدند كه اين تختهسنگ در ابتدا ايستاده بوده است و در سالهاي اخير سقوط كرده است.
در حدود سال 1840، چارلز داروين، دانشمند مشهور، از خانواده آنتروبوس كه آن زمان مالكيت استونهنج را در اختيار داشت اجازه گرفت تا براي بررسي تئوري خود در زمينه نقش كرمهاي خاكي در تخريب محوطههاي باستاني در استونهنج به حفاريهاي محدودي دست بزند.
در شب تحويل سال 1900 ميلادي، يكي ديگر از تختهسنگهاي عظيم دايره دروني افتاد و خانواده آنتوبوس، يك مهندس معدن به نام ويليام گاولند را مأمور كردند تا اين تختهسنگ را به حالت اولش برگرداند. گاولند به رغم آن كه هيچ تجربهاي در زمينه باستانشناسي نداشت، در طول حفاريهاي خود يكي از دقيقترين و جامعترين گزارشهاي مربوط به عمليات صورت گرفته در استونهنج را تهيه كرد.
اما بزرگترين حفاري باستانشناسي در استونهنج پس از انتقال مالكيت اين محوطه باستاني به دولت انگلستان، در سال 1919 و توسط ويليام هاولي و دستيارش رابرت نيوال صورت گرفت. بزرگترين نتيجه حفاريهاي هاولي و نيوال كه تا سال 1926 به طول انجاميد، روشن شدن اين نكته بود كه استونهنج بر خلاف آن چه تا آن زمان تصور ميشد در چند مرحله و در طول يك بازه زماني طولاني ساخته شده است.
تحقيقات ريچارد اتكينسن، استوارت پيگات و ماركوس استون كه در دهه 1950 ميلادي و تحت نظر انجمن عتيقهشناسان انگلستان صورت گرفت، زمانبندي نسبتاً دقيق مراحل مختلف ساخت استونهنج را كه تا امروز نيز معتبر باقي مانده است، آشكار كرد.
استونهنج در دوران معاصر
استونهنج امروز يكي از بزرگترين جاذبههاي فرهنگي و توريستي كشور انگلستان است، به طوري كه سالانه نزديك به يك ميليون توريست انگليسي و خارجي از اين محوطه باستاني ديدن ميكنند.
در سالهاي اخير، عبور اتوبانA303 از نزديكي استونهنج و ترافيك سنگين اين اتوبان، باعث به خطر افتادن تماميت و منظر استثنايي اين محوطه در ميان دشت سالزبري شده است. در حال حاضر، بنياد ميراث انگلستان مشغول مطالعه طرحهايي در مورد عبور جاده از يك تونل زيرزميني و ساخت يك مركز توريستي در مجاورت استونهنج است كه هنوز هيچكدام از اين طرحها قطعي نشدهاند.
در عين حال بررسيهاي علمي در مورد استونهنج نيز ادامه دارد و هر روز فرضيات جديدي درباره چگونگي و علت ساخت اين بناي سنگي منحصر به فرد مطرح ميشود. با اين وجود هنوز هيچ يك از اين تئوريها نتوانستهاند توضيحي قانعكننده و همهجانبه در مورد استونهنج فراهم كنند و به اين ترتيب راز اين محوطه باستاني 5 هزارساله تا امروز سر به مهر باقي مانده است.
نوشته شده توسط مهدی در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 0:45 قبل از ظهر موضوع تاریخی | لینک ثابت
حکایتی از یک قهرمان تنیس
آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد.
يکي از طرفدارانش نوشته بود:
چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟
او در جواب گفت:
در دنيا ، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند 500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند 50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند 5 هزار نفر سرشناس مي شوند . 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند ، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ...
و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم ، هرگز نگفتم خدايا چرا من ؟
و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم ، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 11:29 بعد از ظهر موضوع اجتماعی | لینک ثابت
" آفتاب پرست "
در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ آید و گویدم ز جا برخیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز
**********
خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغوشم
پیمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم
**********
آن دور در آن دیار هول انگیز
بی روح فسرده خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدمها
بازیچه مار و طعمه مورم
**********
در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار
ومانده مار و مور و کژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار
**********
روزی دو به روی لاشه غوغایی است
آنگاه سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا
**********
سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصه دردناک خواهد شد
**********
ای رهگذران وادی هستی
از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد
**********
ای وای چه سرنوشت جانسوزی
اینست حدیث تلخ ما این است
ده روزه عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است
*********
از گور چگونه رو نگردانم
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم
*********
من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم
" فریدون مشیری "
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 5:58 بعد از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
آموختم که . . .
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم .
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد بلكه چيزي است كه خود مي سازد .
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ، بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم ، دوست داشته باشيم .
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق ميافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند .
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است .
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار ، هرگز نمي توان عشق ورزيد .
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ،آنچه را نيز كه ميل دارد ، بخورد .
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي ، در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است .
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنياست .
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست . . .
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 11:37 بعد از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
دریا ،
خودش را با موج تعریف می کند
جنگل ،
خودش را با درخت
آسمان ،
خودش را با ستاره ها
و من ،
خودم را با تو تعریف می کنم.
«آنتوان دو سنت اگزوپری»
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت 5:11 قبل از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
با سلام خدمت دوستان خوب و مهربانم :
بهمن ماه 1386 بود که این وبلاگ را راه انداختم ، و الان اولین سالگرد وبلاگ من است . امیدوارم که توی این مدت توانسته باشم مطالب مفید و قابل قبولی برای استفاده کاربران گرامی گذاشته باشم . و در این مدت از همه کسانی که به وبلاگ من سر زدند کمال تشکر و قدردانی را دارم ، به خصوص اون دسته دوستان و عزیزانی که نظراتشون مایه دلگرمی من بوده ، و در آخر برای همه عزیزان که در هر کجا که هستند آرزوی شادکامی و سرفرازی را دارم .
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت 6:7 بعد از ظهر موضوع متفرقه | لینک ثابت
" محرم ، ماهی به رنگ عشق "
دشت پر از ناله و فریاد بود
سلسله بر گردن سجاد بود
فصل عزا آمد و دل غم گرفت
خیمه دل بوی محرم گرفت
زهره منظومه زهرا حسین
کشته افتاده به صحرا حسین
**********
دست صبا زلف تو را شانه کرد
بر سر نی خنده مستانه کرد
چیست لب خشک و ترک خورده ات
چشمه ای از زخم نمک خورده ات
روشنی خلوت شبهای من
بوسه بزن بر تب لبهای من
**********
تا زغم غربت تو تب کنم
یاد پریشانی زینب کنم
آه از آن لحظه که بر سینه ات
بوسه نشاندند لب تیرها
آه از آن لحظه که بر سینه ات
بوسه نشاندند لب تیرها
**********
آه از آن لحظه که بر پیکرت
زخم کشیدند به شمشیرها
آه از آن لحظه که اصغر شکفت
در هدف چشم کمانگیر ها
آه از آن لحظه که سجاد شد
همنفس ناله زنجیر ها
**********
قوم به حج رفته به حج رفته اند
بی تو در این بادیه کج رفته اند
کعبه تویی کعبه به جز سنگ نیست
آینه ای مثل تو بی رنگ نیست
آینه رهگذر صوفیان
سنگ نصیب گذر کوفیان
**********
کوفه دم از مهر و وفا می زدند
شام تو را سنگ جفا می زدند
کوفه اگر آینه ات را شکست
شام از این واقعه طرفی نبست
کوفه اگر تیغ و تبرزین شود
شام اگر یکسره آذین شود
مرگ اگر اسب مرا زین کند
خون مرا تیغ تو تضمین کند
**********
آتش پرهیز نبرد مرا
تیغ اجل نیز نبرد مرا
بی سر و سامان توام یا حسین
دست به دامان تو ام یا حسین
جان علی سلسله بندم مکن
گردم از خاک بلندم مکن
**********
عاقبت این عشق هلاکم کند
در گذر کوی تو خاکم کند
تربت تو بوی خدا می دهد
بوی حضور شهدا می دهد
مشعر حق عزم منا کرده ای
کعبه ی شش گوشه بنا کرده ای
**********
تیر تنت را به مصاف آمدست
تیغ سرت را به طواف آمدست
چیست شفابخش دل ریش ما
مرحم زخم و غم و تشویش ما
چیست به جز یاد گل روی تو
سجده به محراب دو ابروی تو
**********
بر سر نی زلف رها کرده ای
با جگر شیعه چه ها کرده ای
باز که هنگامه برانگیختی
بر جگر شیعه نمک ریختی
کو کفنی تا که بپوشم تنت
تابگیرم دامنه ی دامنت
(مرحوم آغاسی)
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 7:34 بعد از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
آموخته ام كه :
1) با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند !
2) با وقیح جدل نکنم ، چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند !
3) از حسود دوری کنم ، چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود !
4) تنهایی را ترجیح دهم ، به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم !
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 11:38 بعد از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
میخواهم خلاق باشم !
مجدداً کودک شوید ، در این صورت خلاق خواهید شد . همه کودکان خلاق هستند . خلاقیت نیاز به آزادی دارد . آزادی از بند ذهن ، از بند دانش و از بند پیشداوریها .
یک فرد خلاق سرگردان است و نمیداند راه درست انجام دادن یک کار چیست، بنابراین بارها و بارها در جهتهای مختلف جستجو میکند. دفعات بسیاری در جهت غلط حرکت میکند، اما به هر سو که میرود، میآموزد، غنی و غنیتر میشود. کاری را انجام میدهد که کسی آنرا انجام نداده. اگر راه معمول و منطقی را انجام میداد دیگر خلاق نبود.
به این حکایت کوتاه توجه کنید:
یک کشیش از دانشآموزان خواست تا تصویر خانواده مسیح را بکشند.
پس از اینکه همه نقاشیهایشان را تحویل دادند، مشاهده کرد که تعدادی از پسر بچهها همان تصاویر معمول و قراردادی را کشیدهاند؛ به عنوان مثال: خانواده مسیح در طویله، خانواده مسیح سوار بر قاطر و از این قبیل .
پسر بچه کوچکی را صدا کرد تا در مورد نقاشیاش توضیح دهد. نقاشی او هواپیمائی را نشان میداد که چهار سر از پنجرههای آن بیرون آمده بود.
معلم گفت: سه تا از این سرها را میدانم که متعلق به یوسف، مریم و مسیح است، اما سر چهارم متعلق به کیست؟ پسرک پاسخ داد: اوه، اون پونتیوس خلبان است. این زیباست. خلاقیت این است. او چیزی را کشف کرد اما فقط کودکان میتوانند این کار را بکنند. ما از انجام دادن این کار میترسیم، زیرا به نظر دیوانه خواهیم آمد. یک خالق باید تحمل این را داشته باشد که به نظر دیگران دیوانه بیاید. خالق باید به اصطلاح آبروی خود را به خطر اندازد. شاید به همین دلیل است که در بسیاری از جوامع شاعران، نقاشان و موسیقیدانان زیاد افراد مورد احترامی نیستند.
افراد خلاق معمولاً کسانی هستند که آمادهاند تا وجهه، غرور، آبرو و احترامشان را بارها به خطر اندازند و قادرند در کاری شرکت کنند که هیچ کس آن را ارزشمند نمیداند. خلاقان را اغلب دیوانه پنداشتهاند، البته مردم از آنها قدردانی میکند، اما خیلی دیر و همیشه فکر میکنند جائی از کارشان اشکال دارد. خلاقان افراد غیر معمول و غریبی هستند.
هر کودکی که زاده میشود، همه استعدادهای لازم برای خلاق شدن را داراست. بدون استثناء همه کودکان سعی میکنند خلاق باشند. اما در سنی بین هفت تا چهاردهسالگی تغییر بزرگی در یک کودک رخ میدهد. روانشناسان در مورد این پدیده تحقیق کردهاند. چه اتفاقی رخ میدهد و چرا؟
ما دو ذهن داریم، دو نیمکره، نیمکره چپ، ذهن غیر خلاق و از نظر فنی بسیار توانا، اما تا آنجا که به خلاقیت مربوط میشود کاملاً ناتوان است و فقط کاری که از پیش آموخته باشد را میتواند انجام دهد، و آن را بسیار مؤثر و در عین کمال انجام میدهد؛ این نیمکره ماشینی، نیمکره استدلال، منطق و ریاضیات و در واقع نیمکره محاسبه، زیرکی، دیسیپلین و نظم و ترتیب است.
نیمکره راست درست نقطه مقابل آن است. این نیمکره، نیمکره بینظمی و هرج و مرج است نه نظم و نیمکره شعر است نه نثر، و نیمکره عشق است نه منطق. این نیمکره برای درک زیبائی، احساسی قوی دارد و دید وسیعی نسبت به ابتکار دارد؛ اما کارآمد و ماهر نیست و نمیتواند باشد. فرد خلاق نمیتواند کارآمد باشد، او باید پیوسته تجربه کند. آدم خلاق در هیچ کجا آرام و قرار ندارد. او یک خانه به دوش است، چادرش را بر شانههایش حمل میکند. بله، ممکن است شب در جائی بیتوته کند، اما صبح مجدداً میرود، به این دلیل او را خانه به دوش مینامیم. او هرگز صاحب یک خانه نمیشود، نمیتواند در جائی قرار یابد. قرار و سکون یافتن برای او به مفهوم مردن است. او همواره آماده پذیرفتن احتمال خطر است و به خطر کردن عشق میورزد.
باید به کودکان بیاموزیم که ذهنشان از دو نیمکره تشکیل شده است. کودکان باید بیاموزند که از هر دوی آنها استفاده کنند و هر کدام را در چه زمانی به کار گیرند. موقعیتها و شرایطی وجود دارد که فقط سمت چپ مغز مورد نیاز است، و اوقاتی نیز به نیمکره راست احتیاج داریم.
همیشه این را به خاطر بسپارید که نیمکره راست هدف است و نیمکره چپ وسیله. نیمکره چپ باید در خدمت نیمکره راست باشد. نیمکره راست رئیس است. ما فقط به این دلیل کسب درآمد میکنیم که مایلیم از زندگیمان لذت ببریم و شاد باشیم. ما میخواهیم در حساب بانکیمان تعادل وجود داشته باشد و فقط در این صورت است که میتوانیم دوست بداریم. کار میکنیم، زیرا فقط به این طریق میتوانیم دوست بداریم. کار میکنیم، زیرا فقط به این طریق میتوانیم بازی کنیم. هدف، بازی کردن است. کار میکنیم زیرا فقط از این طریق میتوانیم به آرامش دست یابیم. هدف، آرامش یافتن است، نه کار کردن.
اگر میخواهیم خلاق باشیم، باید همه چیزمان را به خطر بیندازیم، اما میارزد. کمی خلاقیت، از کل دنیا بیشتر ارزش دارد. لذت حاصل از خلق چیزی جدید، هر چه میخواهد باشد، یک ترانه کوچک، یک نقاشی کوچک یا هر چیز دیگر.
هنگامیکه چیز جدیدی را خلق میکنیم، با آفریدگار همکاری میکنیم، زیرا خداوند خالق است. هنگامیکه چیزی را خلق میکنیم، با روح جهان همساز هستیم. زمانیکه واقعاً خلق میکنیم، روح الهی از طریق ما خلق میکند و به این دلیل شادی بزرگی حاصل میشود. هنگامیکه تکرار میکنیم، تنها هستیم و حقیقت زنده حضور ندارد. یک بیابان و یک ماشین هستیم. زمانیکه چیزی را خلق میکنیم، خداوند به قلبمان وارد میشود. یک نی تو خالی میشویم، او شروع به نواختن میکند و ما یک فلوت میشویم. چه نوای باشکوهی ممکن است نواخته شود!
منبع :ماهنامه طمطراق
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 6:48 بعد از ظهر موضوع مدیریتی | لینک ثابت
" شتر پیر "
یکی از ادباء از یکی از وزراء شتری درخواست کرد . وزیر شتری ضعیف و لاغری برای او فرستاد ، ادیب هنگامی که شتر را بدانحال دید در ضمن نامه به وزیر نوشت :
شتری که عنایت فرموده ائی رسید ، لیکن شتری بود که سالیان درازی از عمرش گذشته ، چنان معلوم بود که از نتاج شتران قوم عاد بود که روزگاران آن را فرتوت ساخته و زمانهای بسیاری را پشت سر گذارده ، خیال می کنم شتر مزبور یکی از دو جفتی است که خدای متعال آن را در کشتی نوح مقرر داشته و آنها را برای برقراری نسل شتر باقی گذارده ، شتری است زار و زبون و خشک و لاغر ، خردمند ، از زندگی طولانی او به شگفت می آید و حرکت از وی شرمنده است ، زیرا استخوانهایش چندی است که در میان پوستی و پشمی در آمده ، اگر آن را پیش درنده اندازند از خوردنش ابا می کند و اگر نزد گرگ افکنند از دریدنش کراهت دارد ، مدتهاست دست از علف خوردن بر داشته و از چراگاه رو برگردانیده ، او علف را در خواب بیند و جو را در عالم خیال .
اینک در باره این حیوان سر گردانم که آن رانگه بدارم ، باشد که باز هم رنج روزگار را تحمل کند ، یا نحر کنم که کمکی به خرج زندگی باشد . باز تصمیم گرفتم تا از آن نگهداری نمایم ، زیرا علاقه زیادی به فراوانی ثمر و بسیاری فرزند و ذخیره کردن برای آینده دارم ، و سرگردانی من از آن نظر است که نه ماده است تا بزاید و نه جوان است تا امید نسلی به او داشته باشد و نه سالم است که در چراگاه چرا کند و نه دست و پای درستی دارد که باقی باشد . باز منصرف شده و گفتم که آن را بکشم و برای زن و بچه از آن خوراکی بسازم و همانطور تازه خوری کنم بدون آنکه قورمه درست کرده و نگه بدارم ، بدین منظور آتشی افروختم و کارد تیزی آماده کرده قصاب را طلبیدم تا آن را نحر کند .
شتر گفت : در کشتن من فایده ای نیست ، زیرا نفسی ضعیف بیش از من باقی نمانده و مردمک دیدگانم از دیدن باز ایستاده ، گوشتی ندارم که برای خوردن شایسته باشد زیرا روزگار گوشت مرا خورده و پوستی ندارم که سزاوار برای دباغی باشد زیرا روزگار پوست مرا پاره کرده و پشمی ندارم تا برای رشتن به درد بخورد زیرا پیش آمدها پشم مرا کنده است ، اگر مرا برای آتش بخواهی جز کف پشکلی از من باقی نمی ماند و حرارت آتشم به پخته کردن گوشتم وفا نمی کند .
او را در گفتار خویش راستگو دیده و دانستم در مشورت از هیچگونه نصیحتی دریغ ننموده ، در اینموقع ندانستم کدام از کارهای او بیشتر مورد تعجب من است ، آیا رفتاری که روزگار با او نموده یا صبری که او در برابر بلیٌات داشته یا قدرتی که تو در نگهداری او بخرج داده ای و اورا بدینحال باقی گذارده ای و یا ارزشی که برای دوستت قائل شده ای و به او با اینکه هیچ ارزشی نداشته چنین هدیه ای عنایت داشته ای.
در پایان باید گفته شود این حیوان همانند کسی است که سر از قبر بیرون آورده یا مرده ای که روز قیامت زنده شده ، والسلام .
" از کشکول شیخ بهائی "
نوشته شده توسط مهدی در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 10:5 بعد از ظهر موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
عکسهای زیبای من (فتو بلاگ من)
life is beautiful
my beautiful photo
بهترینهای اینترنت
تنهای تنها
ورود دخترا ممنوع !
به نام خدای مهربون من
من هستم و تمامت تنهایی
بهار اشعار
بهار
شیطون عاشق
روابط موفق
سیب سرخ
عشقولانه
ناردانا
عشق واقعی
ورود آقایان ممنوع
آنسوی خیال
دوست من سلام
دوستانه ها
شهر باربد
خط خطی
کوله پشتی
غروب تنهائی من و تو
هستی پنهان
کلکسیون کدهای جاوا
مذهب رندان
سکوت اشک
توفان
شکوفه سیب
ساز دهنی
بهار شعر
هزار پنجره
علم در ثریا
نا گفته های گفتنی
جیک جیک مستون
فرشته بیکار
شیرینی های زندگی
ستاره غریب
کلبه زندگی
مست و شیدا
خوش آمدید دوستان
ساحل آرامش
کلبه خاطرات و عکسها
چه عکسی به به
پیوندهای روزانه
سفر و معرفي كشورها
لیست سایت های علمی
دیکشنری انگلیسی به فارسی
آخرین اخبار انگلیسی
آخرین اخبار هنری
آخرین اخبار اقتصادی
آخرین اخبار علمی
آخرین اخبار ورزشی
آخرین اخبار جهان
آخرین اخبار ایران
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
طراح قالب
POWERED BY
آخرین عکسهای فتو بلاگ من