![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
عکسهای زیبای من (فتو بلاگ من)
رویای خیس دل نوشته های آسمانی بهترینهای اینترنت تنهای تنها ورود دخترا ممنوع ! به نام خدای مهربون من من هستم و تمامت تنهایی بهار اشعار بهار شیطون عاشق روابط موفق سیب سرخ عشقولانه ناردانا عشق واقعی ورود آقایان ممنوع :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
" ! به ! چه زیباست زندگی "
زندگاني ، خواه تيره ، خواه روشن ، هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا " زندگی "
" زندگی "
زندگي ، صحنه يکتاي هنرمندي ماست ، هر کسي ، نغمه خود خواند و از صحنه رود ، صحنه ، پيوسته به جاست ، خوشتر آن نغمه ، که مردم بسپارند به ياد .
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 8:15 بعد از ظهر
" ولادت امیر المؤمنین حضرت علی (ع) مبارک باد "
" ولادت امیر المؤمنین حضرت علی (ع) مبارک باد " فردا بیست و ششم تیرماه 1387 مصادف با ولادت پر برکت امیر المؤمنین حضرت علی (ع) و روز پدر است . روز بزرگ مردی که خود پدر همه یتیمان بود و با دستهای مبارک و پر مهر و محبت خویش ، یتیمان را نوازش میکرد و آنان را مورد الطاف خود قرار میداد . این روز فرخنده بر همه خانواده ها و بخصوص پدران گرامی مبارک باشد . به مناسبت این روز مبارک و برای خانواده هائی که به هر نحوی پدر خود را از دست داده اند و پدری نیست که آنان را در آغوش گرم خود بگیرد ، شعری زیبا از شاعره شهیر ایران زمین " پروین اعتصامی " که در سوگ پدرش سروده را انتخاب کرده ام که تقدیم آنان میکنم . وی چنین میگوید: پدر ! آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل تیشهای بود که شد باعث ویرانی من یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند مرگ ، گرگ تو شد ، ای یوسف کنعانی من مه گردون ادب بودی و در خاک شدی خاک ، زندان تو گشت ، ای مه زندانی من از ندانستن من، دزد قضا آگه بود چو تو را برد ، بخندید به نادانی من آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت کاش میخورد غم بیسر و سامانی من به سر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم آه از این خط که نوشتند به پیشانی من رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی بی تو در ظلمتم ، ای دیدهی نورانی من بی تو اشک و غم و حسرت ، همه مهمان منند قدمی رنجه کن از مهر ، به مهمانی من صفحهی روی ز انظار ، نهان میدارم تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من دهر ، بسیار چو من سربگریبان دیده است چه تفاوت کندش ، سر به گریبانی من عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند ؟ که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من من که قدر گهر پاک تو میدانستم ز چه مفقود شدی ، ای گهر کانی من من که آب تو ز سرچشمهی دل میدادم آب و رنگت چه شد، ای لالهی نعمانی من من یکی مرغ غزلخوان تو بودم ، چه فتاد که دگر گوش نداری به نوا خوانی من گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم ای عجب ، بعد تو با کیست نگهبانی من
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 7:15 بعد از ظهر
" کوته نظر " ( پروین اعتصامی )
" کوته نظر " شمع بگریست ، گهِ سوز و گداز کز چه پروانه ز من بی خبر است به سوی من نگذشت ، آن که همی سوی هر برزن و کویش گذر است به سرش فکر دو صد سودا بود عاشق آنست که بی پا و سر است گفت پروانه پر سوخته ای که ترا چشم به ایوان و در است من بپای تو فکندم دل و جان روزم از روز تو ، صد ره بتر است پَر خود سوختم و دم نزدم گر چه پیرایه پروانه ، پر است کس ندانست که من می سوزم سوختن ، هیچ نگفتن ، هنر است آتش ما ز کجا خواهی دید تو که بر آتش خویشت نظر است به شرار تو چه آب افشاند آنکه سر ما قدم اندر شرر است با تو می سوزم و می گردم خاک دگر از من چه امید دگر است پر پروانه زیک شعله بسوخت مهلت شمع زشب تا سحر است سوی مرگ از تو بسی پیشترم هر نفس آتش من بیشتر است خویشتن دیدن و از خود گفتن صفت مردم کوته نظر است “ پروین اعتصامی “
|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 8:45 بعد از ظهر
" فکر کنید "
فکر کنید ! یادش بخیر سال دوم راهنمایی که بودیم معلمی داشتیم به اسم آقای اصنافی ؛ که هر کجا هست خدا یارش باشد ، این آقای اصنافی گذشته از اینکه درس ریاضی را خیلی خوب تدریس می کرد در خیلی موارد هم با حرف ها و کلمات زیبای خود به ما درس زندگی میداد ؛ و در واقع ما را نصیحت می کرد . یکی از نصیحت های ایشان این بود که به ما می گفت : همیشه و در همه جا و قبل از انجام هر کاری :
و به پیشنهاد آقای اصنافی این جمله را با خط درشت روی مقوا نوشته و توی کلاس بالای تخته سیاه زده بودیم که همیشه در منظر دید ما باشد ؛ و از ما خواسته بود که همین کار را در خانه هم انجام بدهیم و در اتاقمان بزنیم تا هیچوقت این جمله را فراموش نکنیم . شاید در آن زمان نمی فهمیدیم که این جمله میتواند یک تحول بزرگ در زندگی ما ایجاد کند ...... باید اقرار کرد که چه شکست هایی را متحمل شده ایم و یا ناملایماتی را در زندگی دیده ایم که اگر فقط یک بار قبل از انجام عملی فکر کرده بودیم مطمئناً وضعیت و جایگاهمان در زندگی خیلی بهتر از حال می شد . در باب تفکٌر حضرت رسول اکرم ( ص ) نیز می فرمایند : " يك ساعت تفكٌر ، برتر از هفتاد سال عبادت است . " پس: " فکر کنید ! "
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 11:55 بعد از ظهر
" داستان عقاب . . . "
داستان عقاب ... * عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است . * عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند . * ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد : * چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند ، * نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود ، * شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد. در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد : * یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد . * برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند . * در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود . * پس از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند. * زمانی که به جای چنگال های کنده شده ، چنگال های تازه ای درآیند ، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند . سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد ، آغاز کرده ... و 30 سال دیگر زندگی می کند . وحال نتیجه با شماست که آیا برای بقا این دگرگونی ضروریست ؟ |+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 8:39 بعد از ظهر
" زندگی پنجره ای . . . "
زندگی پنجره ای . . . روز گذشته یکی از دوستان نزدیکم که به من لطف و محبت فراوان داره قصد مسافرتی طولانی را داشت که دیدار از نزدیک شاید به این زودی میسر نمیشد ، محبت کرده کتابی به من هدیه داد ، در ابتدای این کتاب متنی با دست خط زیبای خودش برام نوشته بود ، ضمن آرزوی موفقیت و سر بلندی برای این دوست عزیز و مهربان، این متن زیبا را به یاد او در این پست می آورم. زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود ، تا که این پنجره باز است جهان با ماست ، آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست ، فرصت بازی این پنجره را در یابیم .
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 8:6 بعد از ظهر
" چون تو مرا بسوزي ، از سوختن برستم " ( مولانا شمس تبریزی )
" چون تو مرا بسوزي ، از سوختن برستم " گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 9:26 قبل از ظهر
" نامه ای از ویکتور هوگو "
" نامه ای از ویکتور هوگو " امروز یه نامه ای به دستم رسید . میدونین این نامه از کی بود ؟. . . . . این نامه ، نامه ای بود از " ویکتور هوگو " نویسنده توانا و شهیر فرانسوی ، که البته خودش مستقیم برام نفرستاده بود ؟ بلکه یکی از دوستان از طریق ایمیل ارسال کرده بود که از ایشون تشکر میکنم . شما هم دوست دارین این نامه را ببینید ؟. . . . . پس اگه دوست دارین ، بفرمائید شما هم بخونین : قبل از هر چیز برایت آرزو می کنم که ، عاشق شوی ..... و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد واگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی آرزو مندم که اینگونه پیش نیاید ..... اما اگر پیش آمد ، باید بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی ..... برایت همچنان آرزو دارم ، دوستانی داشته باشی ..... از جمله دوستان بد و ناپایدار ..... برخی نادوست و برخی دوستدار ..... که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است ..... برایت آرزومندم که ، دشمن نیز داشته باشی ...... نه کم و نه زیاد . . . . . درست به اندازه تا گاهی ، باورهایت را مورد پرسش قرار دهند که دست کم ، یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ...... تا که زیاد به خود غره نشوی ...... و نیز آرزومندم ، مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری ..... تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد ، تا تو را سرپا نگاه دارد همچنین برایت آرزومندم ، صبور باشی ...... نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند ...... چون این کار ساده ای است بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند ...... و با کاربرد درست صبوریت ، برای دیگران نمونه شوی و امیدوارم ، اگر جوان هستی ، خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی ..... و اگر رسیده ای ، به جوا ن نمائی اصرار نورزی و اگر پیری ، تسلیم ناامیدی نشوی ..... چرا که هر سنی ، خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد ..... امیدوارم ، سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی ، وقتی که آواز سحرگاهیش را سر میدهد ..... چرا که به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت ، به رایگان ..... امیدوارم ، که دانه ای هم بر خاک بیفشانی ..... هر چند خرده باشد ..... و با روییدنش همراه شوی ..... تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد به علاوه امیدوارم ، پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی ..... و سالی یک بار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی " این مال من است " فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است ! و در پایان ، اگر مرد باشی ، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ..... اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ..... دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ..... " ویکتور هوگو " |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 3:37 بعد از ظهر
" داستان صداقت و راستی "
داستان صداقت و راستی مردی بود بسیار غیور ، با زنی که بسیار با جمال و زیبا بود ازدواج کرد و به همین دلیل ، هرگز اجازه نمی داد که زنش از خانه بیرون برود . و چون آن مرد بیرون می رفت در را محکم بسته و قفل بر در می زد و اجازه نمی داد که کسی به خانه او رفت و آمد کند .
زن جواب داد : من تدبیری می کنم تا مواصلت روی دهد ، اگر طالب من هستی ، صندوقی درست کن و به شوهرم بگو که عازم سفر هستی و صندوقچه ای پر از طلا و جواهرات و نفایس داری که جز به شما مرد امانتدار به کس دیگر نمی توانم اعتماد کنم ، آنگاه به خانه خود رفته ، در صندوق قرار گیر و به غلام خود بگو صندوق را با کلید ش به خانه ما آورد . جوان چنان کرد .
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 2:28 بعد از ظهر
" زنگ تفريح ، زنگ حساب "
" زنگ تفريح ، زنگ حساب " يادمان باشد ، زنگ تفريح دنيا ، هميشگي نيست ، زنگ بعد حساب داريم ! ! ! |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 12:46 بعد از ظهر
" گفتم ، گفتا " ( سلمان ساوجی )
" گفتم ، گفتا " گفتم خیال وصلت ، گفتا به خواب بینی گفتم مثال رویت ، گفتا در آب بینی گفتم به خواب دیدن ، زلفت چگونه باشد ؟ گفتا که خویشتن را ، در پیچ و تاب بینی گفتم رخ تو بینم ، گفتا زهی تصور گفتم به خواب جانا ، گفتا به خواب بینی گفتم که زلف و رویت ، بنمای تا ببینم گفتا که در چنین شب ، چون آفتاب بینی ؟ گفتم خراب گشتم ، در دور چشم مستت گفتا که هر چه بینی ، مست و خراب بینی گفتم لب تو دیدم ، صد جان بهاست او را گفتا مبصری تو ، در لعل ناب بینی گغتم که روز " سلمان " ، شب شد ز تار مویت گفتا نگر به رویم ، تا ماهتاب بینی " سلمان ساوجی " |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 7:52 بعد از ظهر
" عنوان درخواستی "
اینم یه طرح در خواستی برای دوستای خوب خودم : دوستانی که علاقمندند ، میتونن برن به لینک زیر و نوشته های درخواستیشونو تایپ کنن و عکس درخواستی را دریافت کنن . امتحان کنید ، خیلی جالبه .
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 6:53 بعد از ظهر
" کونوسوکی ماتسوشیتا "
" کونوسوکی ماتسوشیتا "
میدونید مدیر شرکت پاناسونیک کی بود ؟ |