تبليغاتX
" ! به ! چه زیباست زندگی "

 

" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند"

 

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.

فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."

شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند.

بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."

فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."

 

http://dastanak.com

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 و ساعت 9:17 بعد از ظهر |
 

 "سال نو مبارک "

 

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال ،

حول حالنا الی احسن الحال

 

سیب شود رویتان، سرخ و سپید و قشنگ

سبز شود جایتان، سرو بلند و کمند

سیر شود کامتان، از کرم کردگار

سکه شود کارتان، روزیتان برقرار

ماهی عمرت بود، پر حرکت پر تلاش

غم بشود سنجدی، رخت ببندد یواش

پر زحلاوت شود، چون سمنو زندگی

غرق سعادت شود، شیوه این بندگی

 

سال 1391 بر همه دوستان عزیز مبارک باد

 

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 0:22 قبل از ظهر |

" داستان حمام رفتن بهلول "

 

روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.

با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد.

کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند.

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت. ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند. ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران، بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد.

خدمتکاران حمامی متغیر گردیده پرسیدند: سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟

بهلول گفت:مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنید !!!

 

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 و ساعت 0:6 قبل از ظهر |
 

« فكر مي كردم تو بيداري! »

 

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند مي رسد و كريمخان از او مي پرسد: « چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟ »

مرد با درشتي مي گويد: « دزد همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم! »

خان مي پرسد: « وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودي؟ »

مرد مي گويد: « من خوابيده بودم! »

خان مي گويد: « خوب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟ »

مرد مي گويد: « من خوابيده بودم، چون فكر مي كردم تو بيداري! »

خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد:

« اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.»

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت 0:27 قبل از ظهر |
 

بزرگي به چيست؟

 

بزرگي به جايي نيست كه ايستاده‌ايم،

بلكه به جهتي است كه در آن حركت مي‌كنيم.

 

Greatness is not where we stand

but in what direction we are moving.

 

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه شانزدهم دی 1390 و ساعت 12:38 بعد از ظهر |
 

" برنده ها هيچ گاه تسليم نمي شوند "

 

دو پسر بچه در حال قدم زدن در كنار جاده اي بودند كه چشمشان به دو بشكه شير كه براي فروش به شهر مي بردند، افتاد. پسر هاي شيطان در هر بشكه يك قورباغه انداختند و درپوش آن را هم گذاشتند.

 قورباغه اول با خود گفت: "خدايا! من كه تا به حال در شير شنا نكرده ام، در پوش را هم كه به خاطر سنگين بودنش نمي توانم كنار بزنم.... و خود را رها كرد.

 وقتي در شهر، در بشكه آب را برداشتند. با يك قورباغه مرده مواجه شدند.

 اما قورباغه بشكه دوم با خود گفت: "من که نمي توانم در بشكه را كنار بزنم، اما مي توانم شنا كنم." و آن قدر شنا كرد تا خود را به تكه اي خامه شناور رساند. وقتي كه در بشكه دوم باز شد. قورباغه با يك جهش بيرون پريد و خود را نجات داد.

 

نتيجه: يك برنده هيچ گاه تسليم نمي شود و كسي كه تسليم شود نيز هيچ گاه برنده نمي شود.

 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت 9:35 بعد از ظهر |
 

 "باز این چه شورش است که در خلق عالم است " 

باز اين چه شورش است که در خلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز اين چه رستخيز عظيم است کز زمين

بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

اين صبح تيره باز دميد از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گويا طلوع ميکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامي ذرات عالم است

گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست

اين رستخيز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جاي ملال نيست

سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است

جن و ملک بر آدميان نوحه ميکنند

گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين

پروردهي کنار رسول خدا حسين

**********

کشتي شکست خورده ي طوفان کربلا

در خاک و خون طپيده به ميدان کربلا

گر چشم روزگار براو زار مي گريست

خون مي گذشت از سر ايوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابي به غير اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضايقه کردند کوفيان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند ديو و دد همه سيراب و مي مکند

خاتم ز قحط آب سليمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عيوق مي رسد

فرياد العطش ز بيابان کربلا

آه از دمي که لشگر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خيمه ي سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غيرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

**********

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدي

وين خرگه بلند ستون بيستون شدي

کاش آن زمان درآمدي از کوه تا به کوه

سيل سيه که روي زمين قيرگون شدي

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بيت

يک شعله برق خرمن گردونِ دون شدي

کاش آن زمان که اين حرکت کرد آسمان

سيماب وار گوي زمين بي سکون شدي

کاش آن زمان که پيکر او شد درون خاک

جان جهانيان همه از تن برون شدي

کاش آن زمان که کشتي آل نبي شکست

عالم تمام غرقه درياي خون شدي

آن انتقام گر نفتادي به روز حشر

با اين عمل معامله ي دهر چون شدي

آل نبي چو دست تظلم برآورند

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

**********

برخوان غم چو عالميان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ي انبيا زدند

نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد

زان ضربتي که بر سر شير خدا زدند

آن در که جبرئيل امين بود خادمش

اهل ستم به پهلوي خيرالنسا زدند

بس آتشي ز اخگر الماس ريزه ها

افروختند و در حسن مجتبي زدند

وانگه سرادقي که ملک مجرمش نبود

کندند از مدينه و در کربلا زدند

وز تيشه ي ستيزه در آن دشت کوفيان

بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتي کزان جگر مصطفي دريد

بر حلق تشنه ي خلف مرتضي زدند

اهل حرم دريده گريبان، گشوده مو

فرياد بر در حرم کبريا زدند

روح الامين نهاده به زانو سر حجاب

تاريک شد ز ديدن آن چشم آفتاب

**********

چون خون ز حلق تشنه او بر زمين رسيد

جوش از زمينبه همه عرش برين رسيد

نزديک شد که خانه ي ايمان شود خراب

از بس شکستها که به ارکان دين رسيد

نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد

باد آن غبار چون به مزار نبي رساند

گرد از مدينه بر فلک هفتمين رسيد

يکباره جامه در خم گردون به نيل زد

چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

از انبيا به حضرت روح الامين رسيد

کرد اين خيال وهم غلط که ارکان غبار

تا دامن جلال جهان آفرين رسيد

هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال

او در دل است و هيچ دلي نيست بي ملال

**********

ترسم جزاي قاتل او چون رقم زنند

يک باره بر جريده ي رحمت قلم زنند

ترسم کزين گناه شفيعان روز حشر

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آيد ز آستين

چون اهل بيت دست در اهل ستم زنند

آه از دمي که با کفن خونچکان ز خاک

آل علي چو شعله ي آتش علم زنند

فرياد از آن زمان که جوانان اهل بيت

گلگون کفن به عرصه ي محشر قدم زنند

جمعي که زد بهم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تيغ به صيد حرم زنند

پس بر سنان کنند سري را که جبرئيل

شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل

**********

روزي که شد به نيزه سر آن بزرگوار

خورشيد سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجي به جنبش آمد و برخاست کوه

ابري به بارش آمد و بگريست زار زار

گفتي تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتي فتاد از حرکت چرخ بي‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پير

افتاد در گمان که قيامت شد آشکار

آن خيمه‌اي که گيسوي حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعي که پاس محملشان داشت جبرئيل

گشتند بي‌عماري محمل شتر سوار

با آن که سر زد آن عمل از امت نبي

روح‌الامين ز روح نبي گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خيل الم رو به شام کرد

نوعي که عقل گفت قيامت قيام کرد

**********

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گريه بر ملايک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهوئي از دشت پا کشيد

هرجا که بود طايري از آشيان فتاد

شد وحشتي که شور قيامت بباد رفت

چون چشم اهل بيت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخمهاي کاري تيغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان

بر پيکر شريف امام زمان فتاد

بي اختيار نعره ي هذا حسين زد

سر زد، چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

رو در مدينه کرد که يا ايهاالرسول

**********

اين کشتي فتاده به هامون حسين توست

وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

اين نخل تر کز آتش جان سوز تشنگي

دود از زمين رسانده به گردون حسين توست

اين ماهي فتاده به درياي خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست

اين غرقه محيط شهادت که روي دشت

از موج خون او شده گلگون حسين توست

اين خشک لب فتاده دور از لب فرات

کز خون او زمين شده جيحون حسين توست

اين شاه کم سپاه که با خيل اشک و آه

خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست

اين قالب طپان که چنين مانده بر زمين

شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست

چون روي در بقيع به زهرا خطاب کرد

وحش زمين و مرغ هوا را کباب کرد

**********

کاي مونس شکسته دلان حال ما ببين

ما را غريب و بي کس و بي آشنا ببين

اولاد خويش را که شفيعان محشرند

در ورطه ي عقوبت اهل جفا ببين

در خلد بر حجاب دو کون آستين فشان

واندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين

ني ورا چو ابر خروشان به کربلا

طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين

تنهاي کشتگان همه در خاک و خون نگر

سرهاي سروران همه بر نيزه ها ببين

آن سر که بود بر سر دوش نبي مدام

يک نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکه ي کربلا ببين

يا بضعةالرسول ز ابن زياد داد

کو خاک اهل بيت رسالت به باد داد

**********

خاموش محتشم، که دل سنگ آب شد

بنياد صبر و خانه ي طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازين حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهي دريا کباب شد

خاموش محتشم که ازين شعر خون چکان

در ديده ي اشک مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم که ازين نظم گريه خيز

روي زمين به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گريست

دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب

از آه سرد ماتميان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسين

جبريل را ز روي پيامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائي چنين نکرد

بر هيچ آفريده جفائي چنين نکرد

**********

اي چرخ غافلي که چه بيداد کرده اي

وز کين چه ها درين ستم آباد کرده اي

بر طعنت اين بس است که با عترت رسول

بيداد کرده خصم و تو امداد کرده اي

اي زاده زياد نکرد است هيچ گه

نمرود اين عمل که تو شدّاد کرده اي

کام يزيد داده اي از کشتن حسين

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده اي

بهر خسي که بار درخت شقاوتست

در باغ دين چه با گل و شمشاد کرده اي

با دشمنان دين نتوان کرد آن چه تو

با مصطفي و حيدر و اولاد کرده اي

حلقي که سوده لعل لب خود نبي بر آن

آزرده اش به خنجر بيداد کرده اي

ترسم تو را دمي که به محشر برآورند

از آتش تو دود به محشر درآورند

 

 " محتشم کاشاني "

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه یازدهم آذر 1390 و ساعت 5:54 بعد از ظهر |

 

 " زندگی ... "

روزی جوان جویای علم، نزد استاد دانشمند و با کمالاتی رفت و از او پرسید: من خیلی از مرگ می ترسم، این ترس همیشه و از بچگی با من بوده، نمی دانم چه کنم. شما می توانید به من بگویید چرا، من که زندگی خوبی دارم، کاری به کسی ندارم و دارم زندگی خودم را می کنم، چرا باید از این افکار رنج ببرم؟

استاد در جواب گفت : چه کسی به تو گفته که توداری زندگی می کنی؟

جوان مدتی فکر کرد و گفت: چون زنده ام; نفس می کشم ;حرف می زنم; راه می روم و تصمیم می گیرم.

استاد ادامه داد: دقیقاًً به همین دلایلی که می گویی زندگی نمی کنی، بلکه فقط زنده هستی. علایمی که تو از آن یاد می کنی، دلیل بر زنده بودن است؛ اما زنده بودن دلیل بر زندگی کردن نیست.

جوان پرسید: پس چگونه باید زندگی کنم؟

از کجا بدانم که دارم زندگی می کنم یا فقط زنده ام؟

استاد در پاسخ گفت: نعمت زندگی همانند چشمه نوری است که از درون، وجود تو را نورانی می کند، زمانی که تو از این منبع نورانی، زندگی دیگران را هم نورانی کردی و در ظلمت و تاریکی آنها، شمع امیدی در دلشان روشن نمودی، آن زمان است که با تقسیم نور دلت، به راستی زندگی می کنی. از علایم این کرامت تو، آن است که لبخند شادی را بر لبان انسان های محتاج بنشانی، خوشبختی آنها را شاهد باشی، آنها را از بند برهانی و حس کنی که در شادی آنها شریک هستی، اما.....

اما کسی که تمام خوبی ها، شادی ها، ثروت ها و خوشبختی ها را برای خودش بخواهد و کسی را در آنها سهیم نسازد، در واقع مرده است.

جوان به سخنان استادش گوش داد، اما هنوز جواب یک سؤال برایش مبهم بود.

پس پرسید: چه کسی مرا در شادی ها، خوبی ها و ثروتش با خود شریک می سازد؟

استاد از این سؤال لبخندی زد و ادامه داد:

تا زمانی که آن چشمه نورانی در دل تو روشن است، تو احساس شادی و خوشبختی خواهی نمود و در واقع روشن شدن آن نور به معنی این است که تو مورد نظر و توجه واقع شده ای. وقتی دل تو نورانی و روشن است، تو دیگر احساس نیازی به نور نخواهی کرد؛ چرا که تو خود منبع نوری، پس آن زمان از مرگ بیمی نداشته باش؛ چرا که تو همیشه زنده ای و زندگی خواهی کرد!

 

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه نهم آذر 1390 و ساعت 8:45 بعد از ظهر |

 

" اول رئیس ! "

 

يك روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند. يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي كنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه.

جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده مي كنم.

 منشي مي پره جلو و ميگه: « اول من ، اول من!... من مي خوام كه توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه.

بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني خنك داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه.

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه.

 مدير ميگه: «من مي خوام كه اون دو تا، هر دوشون بعد از ناهار توي شركت باشن » !

 

نتيجه اخلاقي اينكه: هميشه اجازه بده كه رئيست اول صحبت كنه !

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه دوم آذر 1390 و ساعت 9:17 بعد از ظهر |
 

عاشق بر نمی گردد!

 

دختری به کورش کبیر گفت: من عاشق شما هستم.

 کورش به او گفت: لیاقت تو برادر من است که از من زیباتر است و پشت سرت ایستاده است.

دختر برگشت و کسی‌ را پشت سر خود ندید.

 کورش به او گفت: اگر عاشق بودی، پشت سرت را نگاه نمی‌‌کردی !!!

 

از سایت داستانک

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 11:50 بعد از ظهر |
 

" درد دل عرفانی "

 

گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که دلم مي خواست سرم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های توکجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 و ساعت 10:50 بعد از ظهر |
 

" شاید فردا دیر باشد "

 

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .شادی خاصی کلاس را فرا گرفت.

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

 “من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود.

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود. دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند.

 چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید.

 کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود. به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید :

 ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “ معلم با تکان دادن سر پاسخ داد :  ”چرا”

 سرباز ادامه داد :  ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “

پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند. پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت :

”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. “

او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود. مادر مارک گفت:

” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “

 همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند.

چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “

همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “

مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “

سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :

” این همیشه با منه . … . . ” .

 ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد .. “

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد.

 

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد.

 

بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

 اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید، به نظرشما این اولین باری خواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟

 هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند، بهتر و راحت تر خواهد بود.

 

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.

 

منبع:

http://www.parsianfun.com

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 و ساعت 11:57 بعد از ظهر |